تبليغاتX
بادبان

بادبان

سیاه مشق

 

وقتی در مترو باز می شود جمعیت به سمت دربهای خروج می دوند.هیچ وقت نفهمیدم چرا می دوند.حالا ممکن است یک نفر در این میان عجله داشته باشد.بقیه هم عجله دارند؟

 از شتاب آنها من هم گاهی به سرعت گامهایم اضافه می کنم.فکر می کنم حتما خبری است.ولی بعد می فهمم که خبری نبود.

هیچ وقت نفهمیدم که چرا آنها می دوند.مثل خیلی چیزهای دیگر که نمی فهمم.

چرا می خواهیم سریع تر برسیم. در رسیدنمان چه چیزی هست که در مسیر پیدا نمی شود. پس چرا وقتی که می رسیم باز می خواهیم برویم.به نظرم گاهی دیر کردن هم هنری است.این یک تجربه شخصی است.زود رسیدن همیشه هم خوب نیست.چون وقتی که می رسی دیگر نمی دانی چه کنی. آدمیزاد همیشه باید دلش به چیزی خوش باشد.ووقتی دلش خوش است که در مسیر است.در مسیر رسیدن به چیزی.

وقتی که بچه تر بودم همیشه منتظر بودم که پدر با یک جعبه نان خامه ای از راه برسد. وقتی که می رسید ونان خامه ای ها را تا یکی آخرش می خوردم, دلم می گرفت.چقدر انتظار آمدن پدر با نان خامه ای, شیرین بود.حتی شیرین تر از لحظه خوردنش.

 خوش به حال آنها که همیشه منتظر رسیدن پدر هستند با جعبه نان خامه ایش...خوش به حال آنها که مسیر شان طولانی است. خوش به حال آنها که همیشه در مسیرند. خوش به حال آنها که به مقصد نرسیده اند و اتراق نکرده اند. در مسیر بودن چه لذتی دارد. آنها که در راهند روزها را خوب می گذرانند.مهم هم همین است.که این روزها بگذرد.والبته که خوب بگذرد.

چند وقتی است که اتراق کرده ام. وانتظار آمدن کسی را هم نمی کشم. دارد خسته ام می کند.می خواهم جای دوری را مقصد کنم.هر چه دورتر بهتر. شاید راهی که هیچ وقت به ته آن نرسم. چون دلم نمی خواهد به وقت رسیدن نیم نگاهی به پشت سرم بیندازم وبه درازی راهی که پیموده ام نگاهی کنم وپوزخندی بزنم ودر خودم زمزمه کنم که: همه اش همین بود؟! صد رحمت به لحظه خوردن نان خامه ای ها!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 23:45  توسط هادی معصوم دوست  | 

 

از سر بی حوصلگی ورخوت و تنهایی خیره شده بودم به اشیا دور وبرم.روی هر کدامشان برای چند لحظه ای مکث می کردم ومی گذشتم.تا اینکه نگاهم به کفش هایم رسید.

خسته ورنگ پریده افتاده بودند گوشه ی جاکفشی.البته هر دوشان کنار هم نبودند.یکی روی جا کفشی بود ویکی دیگر افتاده بود پایین, کنار آن دمپایی های آبی  رنگی که برایشان آن بالا روی جا کفشی جایی نبود.

از برآمدگی روی کفش که محل بستن بندها بود به اندازه یک بند انگشت که پایین می آمدی به یک چروک عمیق که روی صورتش افتاده بود می رسیدی. واز آن شاه چروک, چروک های ریز ودرشت دیگری, راه به اطراف کشیده بودند.

خوب یادم بود.روز اول که آن را پشت ویترین دیدم صورتش صافه صاف بود. بین بقیه کفش ها سعی می کرد قیافه ی روشنفکرانه ای به خودش بگیرد. مشخص بود که اهل این دوروبر نیست.بچه آن طرف آبها دیده میشد. در سکوت وآرامش متظاهرانه اش انگار می خواست آن نیمچه فرهنگی که در چهره اش دیده می شد را به رخ دور وبریهایش که محصولات همین دوروبر بودند بکشد

البته طوری بهم نگاه می کرد که متوجه شوم قیمتی که بالای آن نوشته شده مربوط به او نمی شود.کار, کار فروشنده است.وگرنه درویش تر از ان بود که بخواهد روی خودش همچین قیمت گزافی بگذارد. با  لبخندی که زدم بهش فهماندم که ماجرای قیمت را از چشم او نمی بینم.

وقتی داشتم سر قیمتش با فروشنده چانه می زدم وفروشنده با بی شرمی وناخن خشکی هر چه تمامتر حتی حاضر نمی شد یک ریال هم کم کند نگاهی بهش انداختم.احساس کردم صورتش مثل این دخترهای دم بخت که برای خواستگارشان چای تعارف می کنند گل انداخته است.من هم زیر زیرکی بهش نگاهی انداختم وبا یک نگاه بر و رویش را براندازی کردم. چشمم را گرفته بود. این را فروشنده فهمیده بود که حاضر نمی شد از مهریه وشیر بها کم کند.

پول را شمردم و گذاشتم جلوی فروشنده. بعد او هم کفشها را به آرامی توی جعبه گذاشت.

گفتم: نه نزار.می خوام بپوشمشون

کفش های کهنه را از پایم در آوردم وانداختم توی سطل آشغال مقابل در. بعد کفشها را مقابل آینه مغازه جفت کردم.انگار که زوجش را پیدا کرده باشد با همه وجود چسبید به پاهایم واز هر طرف انگار که به آنها بوسه می زد.

روزهای اول کمی باهم رودربایستی داشتیم.ازش خجالت می کشیدم که طبق عادت روی جدول کنار خیابان راه بروم واگر یک تپه خاک سر راهم بود دوان دوان از آن بالا بروم و از آن طرفش سر بخورم پایین. روزهای آشناییمان در خیابانهای سنگفرش شده بالای شهر گذشت. ومن در تمام این مدت مراقبش بودم که طوری گام بردارم که صورت آفتاب و مهتاب ندیده اش چروک برندارد.هر روز قبل از اینکه بیرون بیایم با کهنه ای سر و صورتش را نوازشی می کردم وغباری از آن می گرفتم.

ولی همه چیز از آن روزی شروع شد که ازآن فکرهایی که توی تنهایی به سراغت می آید وکلافه ات می کند سر وکله شان پیدا شد وراه گلویم را گرفت.با خودم فکر کردم اگر حتی چند دقیقه ی دیگردر خلوتم بمانم حتما سرم سوت می کشد.این شد که پیاده روی برایم مثل دارو به نظر می رسید.

آنوقت فکر کردم که ای کاش آن کفشهای کهنه را بیرون نگذاشته بودم.آخر حوصله کلاس گذاشتن  و رودربایستی با کسی نداشتم.جز او یک جفت پوتین توی جاکفشی دیده می شد که خداخیرداده توی گرمای تابستان از گرما پاهایت را می پوساند.

کفشها را به پا کشیدم و به خیابان زدم. انگار دوران نامزد بازی تمام شده بود. باید می فهمید که قرار است با کی زندگی کند.آن روز هم فرصت مناسبی بود.از سر بالایی جلوی کوچه که گذشتم احساس کردم اینگونه نمی شود.این شد که تصمیم گرفتم از تپه ی شنی که مقابل آن ساختمان نیمه تمام دیده می شد عبور کنم.دوان دوان پریدم روی تپه ی شن.صورت صاف وصوفش از گرد وخاک به خاکستری نشسته بود.از گرد وخاک انگار که صدای سرفه هایش را می شنیدم. بهت را در صورتش می دیدم.می خواست برایم از ایل وتبارش بگوید که از فلان کشور آمده است ومارک فلان کارخانه ی معروف غربی رویش حک شده است که من آنقدر محکم روی خاکها پریدم که نفسش توی سینه گره خورد. من تصمیمم را گرفته بودم. اگر می خواست با من زندگی کند باید این قیافه ی روشنفکر نمای تو خالی اش را فراموش می کرد وهر چه یاد گرفته بود به باد فراموشی می سپرد.

از تپه ی شنی که پایین آمدم تازه فهمیده بود که در محاسباتش در مورد من حسابی اشتباه کرده است.خیلی دلش می خواست بگوید که این شبکه های غربی راست می گویند که ما ایرانی ها تروریستیم. ولی بهش مجال ندادم.وآنقدر روی پنجه های پایم ایستادم و فشار آوردم که صورت مثل برگ گلش پراز چین وچروک شد.

نمی دانم با خودش چه فکر کرده بود.اینکه این چند روز مدام موزیک باخ گوش می دادم وکتابهای قطور می خواندم وفیلمهای هنری می دیدم دلیل نمی شد که اهل این ادا واصول ها باشم. شاید هم فکر کرده بود از این هنربندهایی هستم که خط اتوی شلوارم خربزه را دونیم می کند.

به هر صورت فکر می کنم در این چند دقیقه بهش فهماندم با چه آدمی روبروست.

راستش چند روز قبل از این ماجرا همانطور که داشتم فیلم می دیدم حواسم به جاکفشی هم بود.همچین مثل پادشاه ها توی جا کفشی لم داده بود که کمی حالم را به هم زد. بی پدر خودش را از پوتین ها دور می کرد.انگار که بخواهد بهش بگوید بو می دهد. وطفلک آن پوتین ها.همچین با گردن کج,  مسحور مارک و رنگ ولعاب او شده بود که دلش می خواست زار بزند از این همه عقب ماندگی اش. ولی در این خانه کسی حق نداشت خودش را به رخ کسی بکشد.در چهار چوب این خانه فاصله طبقاتی معنی نداشت.همانجا بود که احساس کردم باید کمی حالش را بگیرم.

حالا بعد از مدتی که از این ماجرا گذشته به صورتش نگاه می کنم. پر از چین وچروک است وگرد وخاک. و توی جا کفشی مثل بچه آدم کنار پوتین ها نشسته است وتازه با او رفیق هم شده است.وبه خاطرات کوهنوردی پوتینها گوش می کند.کمی معذب می شود از پر حرفی های او.ولی باید یاد بگیرد که به طبقه ی کارگر احترام بگذارد و به کس و کارش اینقدر ننازد.وقتی یاد گرفت شاید جای خوابشان را با پوتین ها عوض کردم. می دانم این افسردگی اش از کجا می آید.از من توقع نداشت که دیگر با او از کوه هم بالا بروم. ودست آخر با بچه دبستانی های توی کوچه فوتبال هم بازی کنم.

اما او نمی فهمد.من این کارها را به خاطر خودش انجام می دهم. می خواهم بداند که کجا آمده است.اینجا با فرانسه کمی فرق دارد.باید یاد بگیرد که چطور با بقیه صحبت کند.وگرنه همه دست به سرش می کنند.ولی الان فکر می کنم که اینها را یاد گرفته است.حالا بهتر است کمی در رفتارم تجدید نظر کنم.   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 22:25  توسط هادی معصوم دوست  | 

واقعا چقدر خودمان را می شناسیم.چقدر به خودمان تسلط داریم. تا کجاها می توانیم افسارمان را دست خودمان نگه داریم وبر اساس دانسته هایمان عمل کنیم.

نمی دانم.ولی این روزها فهمیده ام که هر چه درمورد آینده فکر می کنی اشتباه است.هرچه در مورد زندگی ات در آینده فکر می کنی قطعا دقیق نیست.این را فهمیده ام که شاید ما در یک لحظه برای زندگی مان تصمیم می گیریم.وتصمیم آن لحظه مان به هزار ویک چیز بستگی دارد.حتی به خوب خوابیدن یا بد خوابیدن شب قبلش.همه چیز شاید نسبی باشد.ولی آن چیزی که فهمیده ام این است که ما در حال یک بازی بزرگ هستیم.یک جشن بزرگ.یک کارناوال.ما به آینده فکر می کنیم.آرزو می کنیم.به امید این آرزوها زندگی می کنیم.با گذشت زمان شکل آرزوهایمان تغییر می کند.وباز دوباره آرزوی جدیدی در سر می پرورانیم.

می دویم...می دویم.برای نزدیک شدن به آن آرزو.واگر شاید به آن رسیدیم آنگاه در می یابیم که آرزویمان چیز دیگری بوده است.

ولی این وسط ها وقتی کمی تجربه ات به اندازه خودت بالا می رود برای یک لحظه سر جایت می ایستی.به زندگی ات نگاه می کنی.به پشت سرت.بعد به یک باره می فهمی که همه چیز مثل قایم باشک بازی کردن می ماند.چیزی در آینده خودرا پنهان کرده است.وتو مدام به دنبالش می گردی.وچون پیدایش می کنی برای چند لحظه ای لذت خواهی برد.ولی به چند لحظه بیشتر قد نمی دهد که تو دوباره چشم می گذاری تا او به شکل دیگری پنهان شود وتو دوباره دنبالش بگردی.ولی وقتی به ذات این بازی پی بردی دیگر دنبال کسی یا چیزی نمی گردی.البته گوشه نشین هم نخواهی شد.تو فقط دنبال چیزی نمی گردی.آنوقت بازی عوض می شود.آرزوها دنبال تو می گردند.اطرافت شلوغ می شود.آرزوهایت خودشان سر وکله شان پیدا می شود.تو در این مدت فقط روی خودت کار کرده ای.تو مواظب خودت بوده ای که به بیراهه نروی.این تنها کاری بوده است که انجام داده ای.آنوقت این آرزوها خودشان می آیند.مثل اینکه خسته شوند آنقدر که کسی صدایشان نکند.می آیند در اطرافت می چرخند والتماس می کنند که نیم نگاهی بهشان بیندازی.واگر آنوقت تو دلت خواست از بین انها انتخاب می کنی که آن روز با هم چه بازی کنید.دنیا برایت کوچک می شود.همه چیز می آید توی مشتت.هیچ چیز تکانت نمی دهد.تو بر خودت, بر آرزوهایت, بر دنیا مسلط خواهی شد.دنیا برایت مثل موم می شود.وبه هر شکلی که اراده کنی برایت مثل دلقک ها شکلک در می آورد.وتورا روده بر می کند از اطوارهای با نمکش.

واین کار چه دشوار است.وچه آسان.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:45  توسط هادی معصوم دوست  | 

 

در کوچه کسی با صدای بلند نامم را صدا می کند.ولی نگاهم را که می چرخانم هیچ کس پشت سرم نیست.خوب به همه جا نگاه می کنم.هوا گرگ ومیش است و روشنایی کمرنگی که بر زمین نقش بسته آنقدر نیست که بتوانم تا انتهای کوچه را خوب ببینم.ولی تا انجایی که سوی چشمانم قد می دهد کسی دیده نمی شود.صدا خیلی واضح بود.به یک باره حس کردم مثل روزهای بچه گی ام شده ام.آخر آنوقتها وقتی دم غروب از نانوایی به سمت خانه برمی گشتم مدام صدایی که خیلی ضعیف بود انگار صدایم می کرد.من هر چه بر می گشتم وبه پشت سرم نگاه می کردم هیچکس را نمی دیدم. بعد وهم برم می داشت.وتا خانه را می دویدم.ونانها را که از وسط یک تا زده بودم, از میان هم سر می خوردند وروی زمین می افتادند.وباز همان نانهای خاکی را ازروی زمین برمی داشتم ولابه لای بقیه نانها می گذاشتم.وهمیشه توی مسیر انقدر که تند می دویدم بقیه ی پولها از جیب شلوارم که چفت وبست درستی نداشت می ریخت و گم می شد.چند بار به مادرم در مورد صدا صحبت کردم.ومادر در مقابل حسابی دعوایم کرد وگفت: از بس خیالاتی هستی. آخرچند بار دیگر هم دیده بود که با خودم حرف می زنم.ولی خب عادتم بود.توی خیالم با کسی بحث می کردم.دقیق یادم نیست سرچه.ولی هر بار یک قصه ای بود که آخرش من قهرمان قصه از آب در می امدم.مادر توی اوج یکی از این لحظات مرا دیده بود که خیلی جدی دارم با خودم حرف می زنم.و همین را بهانه کرده بود که خیالاتی هستم.بعد از آن دیگر هیچ وقت به مادر در این مورد چیزی نگفتم

خیلی وقت بود که از این ماجرا می گذشت.البته درست از زمانی که پشت لبم سبز شد ودیگردخترها بهم نگاه می کردند و من هم به آنها نگاه می کردم ونوع لباسهایم برایم اهمیت یافت که چگونه باشند و هر روز صورتم را سه تیغه می کردم, دیگر این صدا را نشنیدم.درست از سن بلوغ به بعد بود که هیچ وقت حتی نزدیک های غروب, توی یک کوچه تنها هم که قدم می زدم صدایی نمی شنیدم.

حالا بعد از گذشت چندین سال دوباره همان صدا را از پشت سرم می شنوم.ولی صدا جاندارتر شده است.وبا اعتماد به نفس بیشتری صدایم می کند.برخلاف آن سالها که با کمی تردید صدایم می کرد

صدا صاف و واضح است.وهر جا که کمی سکوت می شود از پشت سرم صدایش را می شنوم.بر می گردم ومی گویم: شما منو صدا زدید؟

واز تعجب نگاه پشت سری ام می فهمم که او هیچ وقت مرا ندیده است.چطور می تواند اسمم را بداند.

به هیچ کس نمی گویم.چون چیزهای غیر طبیعی برای دیگران جز توهم معنی دیگری ندارند.برای خودم هم معنی دیگری ندارد.

دیروز که  در خیابان راه می رفتم دوباره صدایی از پشت نامم را خواند.احساس کردم کمی صدا با همیشه فرق دارد.ولی با این همه بی هیچ اعتنایی به مسیر ادامه دادم.دوباره تکرار کرد.کمی گامهایم را تندتر کردم. دستی روی شانه ام نشست.سرم را با وحشت چرخاندم.

همسایه طبقه ی بالایی بود.مرد سی پنج ساله خوش صورتی که چند چروک کنار چشمانش بیشتر جذابش کرده بود.

گفت: چرا جواب نمی دی؟

گفتم: نشنیدم

طوری که انگار باورش نشود بهم نگاهی انداخت ودستش را جلو آورد وگفت: این از جیبت افتاد.

یک پانصد تومانی بود.تشکر کردم وبعد هم کمی قدمهایم را شل کردم تا ازم فاصله بگیرد.

همانطورکه در فکر این بودم که کی این پول از جیبم افتاده بود, کسی دوباره صدایم کرد.نگاهم را بلافاصله چرخاندم.ولی کوچه خالی بود.سرم را چرخاندم وبه این فکر کردم که باید بروم نانوایی.یادم آمد که دیروز سفره خالی بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 1:10  توسط هادی معصوم دوست  | 

تا به حال سه بار, سه موضوع را برای نوشتن انتخاب کردم وتا نیمه رفته ام.ولی باز برگشته ام سر خط وهمه اش را پاک کردم.انگار حوصله داستان نوشتن ندارم.یعنی حوصله زور زدن ندارم.داستانی که با زور زدن در یک اتاق در بسته نوشته شودعاقبتش معلوم است.من نمی دانم شعله گلرخی همان دختری که سه صفحه در موردش نوشتم وبعدش همه اش را پاک کردم کیست.از کدام تبار است.پیشینه اش چیست.راستش داشتم به زور برایش فک وفامیل می تراشیدم.ولی دیدم به این شکل نمی شود.من شعله گلرخی را نمی شناسم.در این لحظه ی خاص من فقط به خودم مشرف هستم.هادی معصوم دوست.کارش معلوم است.مسیرش هم معلوم است.البته همه اینها به گمان خودش معلوم است.وگرنه نقاط تاریکی هم درش دیده می شود.چند وقتی است که بی حوصله است.در سرش کارهای بزرگی است.ولی بزرگی و کوچکی معنی اش را برایش از دست داده است.تا دیروز برایش به جشنواره ی کن رفتن کاری بزرگ بود.ولی امروزکشف این نکته که با چند پیمانه شکر می تواند شیرینی چایش را به ملس ترین شکل ممکن برساند کار بزرگی محسوب می شود.با خودش فکر می کند هیچ کار بزرگی وجود ندارد.کار بزرگ این است که کارهای کوچک را با عشق انجام بدهی...درست فهمیدید.کمی افکارش عجیب است.این را خودش هم می داند.

تا دیروز به گذشته خیلی فکر می کرد.به ادمهایی که در گذشته باهم زندگی می کردند.ولی امروز دارد سعی می کندهمه گذشته را یکی یکی از روی صفحه مغزش پاک کند.وفقط چند فایل اصلی را باقی بگذارد.همانقدر که بداند اسم پدر ومادرش چه بود و بچه کدام محله است کفایت می کند.وگرنه لزومی ندارد یادش بماند که موزاییک های حیاط خانه شان در هفت سالگی از سرمای هوا ترکیده بودند ودرخت زرد آلو که گوشه حیاط بود در زمستان از سرما خشکید.واز همین فکر وصل شود به هزار فکر ریز ودرشت دیگر در آن روزها.حمل هرروزه ی این افکار کمی آدم را سنگین می کند وفضا را برای اطلاعات جدید محدود.

او الان می تواند واقعی ترین مسائل را درمورد خودش بگوید.مثلا اینکه این روزها برخلاف گذشته از این سکوت خانه اش حالش به هم می خورد.از اینکه حوصله هیچکس را نداشته باشد حالش به هم می خورد.

از آن گلدان لعنتی کنار خانه اش که یکی یکی برگهایش دارد زرد می شود وهر چه کود پایش می ریزد افاقه نمی کند, حالش به هم می خورد.

این روزها دلش یک بازنگری کلی می خواهد در احوالاتش. دور مغزش انگار پر شده است از پیچک.آنقدر که تکرار کرده است هر روزه اش را. یک آدم محدود. با جهان فکری محدود. در فضایی محدود.با دانشی که هر چقدر هم کتاب بخواند باز هم محدود است.بیش از این توقعی ازش نمی رود.

اوالان می تواند بگوید که این آدم دلش سبزی آش می خواهد.نعنای داغ.دلش کاهو می خواهد با سکنجبین.دلش می خواهد با خواهرش بنشیند وکمی غیبت کند.دلش می خواهد پر حرفی کند.دلش می خواهد با حوصله بنشیند پای حرفهای مادرش ودر مورد گرانی بشنود.پای حرفهای برادرش ودر مورد ماشینش بشنود.وبا تمام وجود با انها همراهی کند.و وقتی که ظهر شد, در ست همان وقتی که کمی هوا شرجی میشود, آش داغ مادر را بخورد و عرق از چهار سمت صورتش بریزد وهی غر بزند که توی تابستان که کسی آش نمی خورد.

این آدم دلش می خواهد از پیله اش بیرون بیاید و وقتی که دوباره به پیله اش برگشت با نگاه جدیدی به همه چیز نگاه کند.این آدم کمی از خودش خسته شده است و این بار حوصله اش از خودش سر رفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:22  توسط هادی معصوم دوست  | 

در آپارتمان پنجاه متری محمد چهار پنج نفری جمع شده بودیم.محمد فیلمنامه رو گذاشته بود روی میز وکنار آن یک ظرف آجیل بود ویک ظرف چیپس.

البته خدا رو شکر یک خانم زیبارو هم در میانمان دیده می شد.که قرار بود منشی صحنه فیلم باشد.وقتی کارگردان فیلمی محمد باشد امکان ندارد که یکی از عوامل فیلم مونث از آب در نیاید.خودش می گوید حضور یک خانم زیبا, صحنه را تلطیف می کند.راست می گوید.من هم فکر می کنم صحنه را تلطیف می کند!

با آن پول کمی که محمد می خواهد هزینه کند حتم دارم فیلم از آب در نمی آید.می خواهد یک کار درونگرای اجتماعی بسازد که همه اش هم در خیابان می گذرد.نمی دانم به چه زبانی بهش بفهمانم که کارش نیمه تمام می ماند.تازه با این همه آدم اضافه ای که دور خودش جمع کرده است.ولی می بینم گفتن این حرف سر دراز دارد.پس پشیمان می شوم

محمد با یکی از بچه ها رفتند بیرون.مثل اینکه با یک خانم قرار داشتند برای یکی از این نقش های گذری.

ارس افتاده بود به فک زدن.چشمش که به یک دختر بر ورودار می افتاد افسار پاره می کرد. یک بند حرف میزد.از درد جوامع سیاه گرفته تا جنگ های صلیبی.از همه چیز می گفت.

من نگاهی به خانم زیبا رو انداختم.اسمش سمیرا بود.از این تازه دانشجوهای سینما بود که فکر می کرد اگر بخواهد وارد سینما بشود حتما باید خاک صحنه بخورد.البته من نگران این بودم سر این صحنه بیش از حد خاک بخورد!

من هم چند کلمه ای حرف زدم.البته بیشتر از چند کلمه.راستش افتاده بودم به نصیحت کردن و ول کن هم نبودم.که اگر می خواهی وارد سینما بشوی از کجا شروع کن و از این حرفها.انگار که خواهرم باشد با تمام وجود سعی می کردم که توی همین یک ساعت بهش بفهمانم سینما چیست...عجب احمقانه!

ولی ارس مگر می گذاشت.افتاده بود به مخ زنی و ول کن هم نبود.

احمد هم ان میان فقط دوربین را روشن کرده بود و داشت با دکمه هایش بازی می کرد واز امکانات دوربین هیجان زده می شد.

محسن دوستم که البته خوشبختانه در این جمع حاضر نبود همیشه می گفت تو فکر می کنی همه آبجیتن که همه رو نصیحت می کنی؟

ومن می خندیدم.راست می گفت.ولی خودش را پنهان می کرد وگرنه خودش از من هم بدتر بود.مثل آن شب که من شده بودم فردین واو هم شده بود مجلس گرم کن فیلم. توی دربند من گوشت آبگوشت را می کوبیدم و محسن هم جفنگ می گفت و آن دختری که از کنار خیابان سوارش کرده بود هم از خنده ریسه می شد.

آخر سر هم آقا محسن نه گذاشت ونه برداشت یک دفعه از دهنش زارتی افتاد بیرون که:  ببین تو هم مثل خواهرمون می مونی...به هر کسی اعتماد نکن.همه مثل ما نیستن.

راست می گفت هیچکس مثل ما نبود.به محسن نگاهی کردم واز نگاهم فهمید که می خواهم بهش بگویم که من همچین خواهری ندارم.جفتمان از احمق بودنمان خنده مان گرفته بود.

به همین دلیل بود که وسط نصیحت کردن هایم به سمیرا خانم یاد این حرف محسن افتادم و کمی دست وپایم شل شد وبعد با خودم فکر کردم این همه انرژی را برای که دارم می گذارم؟ برای کسی که درست مثل خل ها از وقتی که حرف می زنم با آن چشمهای بی حالتش به من خیره شده است و انگار دارد زار می زند که تو رو به خدا قسم بی خیال امیر نادری و ناصر تقوایی وفیلم ناخدا خورشید ورابطه ادبیات با سینما بشو.

راستش این را بالاخره از نگاهش فهمیدم.ولی کمی دیر.وآرام آرام سکوت کردم و توپ دوباره افتاد زیر پای ارس.او حالا می دانست از کجا باید شروع کند.از شادمهر عقیلی شروع کرد و فرار کردنش به کانادا.دختر کمی به هیجان آمد

محمد برگشت.مدام با علیرضا می خندیدند.خانه به یک باره بوی الکل گرفت.گفتم: تو رفته بودی بازیگر ببینی؟

گفت: بابا این یارو از این دختر فراریا بود.این علیرضای احمق به جای بازیگر گرفته بودش.

وهمه باهم از خنده منفجر شدند.نمی دانم انها که رفته بودند بازیگر ببینند چطور مست برگشته بودند.

نگاهم از روی همه به آرامی حرکت کرد.احمد با دوربین بازی می کرد وموهای سیخ سیخی اش رو به آسمان بود.محمد با چشمهای سرخ تکه کلامهای دختر را مسخره می کرد وبا علیرضا از خنده به هم می پیچیدند.ارس با سمیرا حرف میزد و سمیرا انگار که دل و دینش را به ارس باخته بود.وفقط انگاراین وسط من کمی خارج می زدم.بعد با خودم فکر کردم این فیلم که قطعا ساخته نمی شود.ولی خدا راشکر. حداقل چندتا جوون چند روزی بساط خنده شان جور است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 13:36  توسط هادی معصوم دوست  | 

داش آکل کجایی که مرجان را سر دو راهی دیدم. پیردر جوانی شده بود.در میان دستان زمخت کاکا رستم. داش آکل طوطی تو را مرجان فروخته است به جای کف دستی گوشت.وهر روز در میان غریبه های دکان گوشت فروش حرفت را به سخره می گیرند: مرجان عشق تو منوکشت.

داش آکل از وقتی که تو رفتی حساب وکتاب خانه ی پدری مرجان بهم ریخته است.حساب وکتابها افتاده است دست نوچه های کاکا رستم. باغ انگور مرجان خشکید از بی آبی.وحسابهای پاکت مخدوش است امروز. داشی درکوچه وپس کوچه های شیراز بوی ناامنی می آید واین سیاه مستان کوچه گرد که افسار بریده اند می چرخند در میان نوامیس مردم و صدایشان را به گلویشان انداخته اند.

 مرجان زیر دست مردانی است که مهر داغ بر پیشانی می چسبانند, ولی باکشان از آسمان نیست.

راستی برایت شرابی انداخته ام.نه به قدمت شیراز.به تاریخ روزهایی که شهر بی داشی بود.شراب رسیده است داش آکل.

صدای زنگ پای رقاصه میخانه چند وقتی است که در گذرگاهها پیچیده است.ولی او برای نامردها می رقصد داش آکل. بیا داش آکل. کلاه برسر بگذار وتا نیمه سرت را بتراش و پاشنه گیوه هایت را برکش وقمه ات را بر کمر چفت کن و بیا.خیلی وقت است که سایه داش آکل از روی دیوارهای به گرد نشسته ی شهر نگذشته است. بیا داش آکل...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:36  توسط هادی معصوم دوست  | 

ما بارها باهم زندگی کرده ایم

بارها باهم خوابیده ایم

بارها در خیابانی شلوغ از کنار هم گذشته ایم

بی آنکه صورت یکدیگر را بشناسیم

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 14:56  توسط هادی معصوم دوست  | 

 

نمی خواهم حرفهای تلخ بگویم.نمی خواهم بازیهای پوچگرایی راه بیندازم که محصول تازه بالغان است.البته شاید هم کمی درگیر این بازی شده باشم.ولی اگر هم وجود دارد خودآگاهانه نیست.البته این را هم بگویم که نمی خواهم بگویم حرفهایم در مورد دیگران هم باید صدق کند.من تنها می توانم در مورد خود حرفی زده باشم.وگرنه نسخه زندگی دیگران را پیچیدن کار من نیست.

در حقیقت چیزی که این روزها کمی مرا آشفته است چیزی است که بیش از همیشه به آن ایمان آوردم.راستش این روزها همه مردم آنقدر از هم زخم خورده اند که اگر به کسی هم توجه ای میکنی مقابلت گارد می گیردواین روحیه در من هم سرازیر شده است.راستش خیلی ساده اگر بخواهم بگویم, این است که دیگر به هیچکس اعتماد ندارم.شاید هم این به خاطر اتفاقات این چند وقته باشد وتاثیرش زودگذر.نمی دانم ولی این روزها مدام تمرین می کنم که چطور احساساتی نشوم.چطور از کنار هرچه احساسات گرایی است بگذرم و وارد بازی اش نشوم.چطور رحم نکنم.چطور بیش از هرکس به خودم بیندیشم.البته به کسی هم ظلم نخواهم کرد.ولی به نظر نمی رسد که کوچکترین گامی هم برای کمک به کسی بردارم.شاید دارم کمی غلو می کنم.شاید هم نه...نمی دانم

راستش به این فکر می کنم که ما محصولات دیروزیم.روزهایی که پدرانمان گرد هم می نشستند وبه سلامتی هموطنانشان جرعه جرعه می نوشیدند.وگاهی انقدر وقت داشتند که از زندگی اطرافیانشان حرف بزنند.محصول این آدمها کسانی هستند شبیه ما.نمی دانم محصول ما چه خواهد بود.محصولاتی که از پدرانشان دیده اند که برای هر کاری هر قدر کوچک برگه ی قراردادی امضا شده درجیب دارند.

البته منظورم این نیست که مجال این هست که به نسل بعدی هم فکر کنم. نه.من اگر بتوانم تنها به خودم فکر کنم کلی از راه را رفته ام. فقط باید سعی کنم چیزی را برای بعدی ها خراب نکنم.وگرنه درست کردن این مسیر به نظر نمی آید کار من باشد.

احمد می گوید این تفکرات, من را به تنهایی می کشاند.آخر احمد ازدواج کرده است وزنش باردار هم هست.البته این را فقط من می دانم که دوست صمیمی اش هستم.شاید احمد راست می گوید.او از تنهایی خیلی می ترسد.از قدیم اینگونه بود.نمی گویم که من نمی ترسم.این تنهایی همان موریانه ای است که به وجودت می افتد. ولی من راهی را یاد گرفته ام.این راه آرامم می کند و بهتر از همیشه باعث می شود به ادامه مسیر فکر کنم.من هر روز به این فکر می کنم که انگار در جزیره ای دور افتاده رها شده ام که جنبنده ای در آن نیست.آنوقت آدمهای پیرامونم را به چشم همان دار‌ودرختهای جزیره می بینم ودیگر از هیچکدامشان هیچ انتظاری ندارم.

همه روانشناسان می گویند که آدمی وجود عجیبی است. او خود را با هر وضعیتی سازگار می کند وخودش رابه شکل ظرف پیرامونش شکل می دهد.والبته که این نیازمند زمان است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 12:10  توسط هادی معصوم دوست  | 

همیشه یک حرف می زد.یعنی تا حرف به ما بچه ها می رسید یک حرف را تکرار می کرد.می گفت: تا اونجایی به من مربوط می شه که در برابرتون وظیفه دارم.شما از من باید یک رفاه نسبی بخواید.ویک سری حرفهایی که توی یک خانواده سلامت, همیشه در جریانه.ولی بقیه مسائل به من مربوط نمیشه. اگه بلد نبودین زندگی کنین توی خودکشی کردنتون شک نکنین.

ولبخندی روی لبش می نشست.که یعنی شوخی کردم.

این حرفها را همیشه پدرم می گفت.

ولی ماجرا از روزی شروع شد که بحثش با برادرم بالا گرفته بود.همان روزهایی بود که حمید از دانشگاه انصراف داده بود و دیگر نمی خواست درس بخواند.می گفت می خواهد برود سربازی.خوب دانشگاه آزاد و کلی خرج کردن وتا نیمه راه رفتن و به یک باره زیر همه چیز زدن غیر منطقی به نظر می رسید. ولی حمید این کار را کرده بود.

همان بعد از ظهر لعنتی بود که پدر دوباره بعد از یک جر وبحث طولانی نظریه اش را درمورد ما بچه ها به رخ حمید کشید.از بی عرضگی حمید حرف می زد.از اینکه هر کاری که از دستش بر می آمد, کرده واز آخر هم به نتیجه ای نرسیده است.از اضافه کاریهایش می گفت.از عشقش برای خوشبخت بودن ما. ولی انگار حمید آن شب حالش زیاد خوب نبود.هیچکس نمی دانست که در او چه می گذرد.فقط برگه انصراف را همه می دیدند.با چشمان نا امید حمید که خیلی خونسرد در چشمان پدر نگاه می کرد وحتی برای یک سر سوزن هم حرفهای پدراحساساتی اش نکرده بود. وبه یک باره گفت: من به هر چی حس پدرونه است فاتحه خوندم بابا. پس دیگه راجع به این با من حرف نزن که چه کارهایی برای من کردی.توباعث زاییده شدن من شدی.بدون اینکه مطمئن باشی که من از این تصمیم تو راضیم یا نه. تو جنایت کردی. پس زیاد راجع به کارهایی که در حقم کردی حرف نزن.چون تو وظیفتو انجام دادی.همین...

پدر همیشه خوب حرف می زد.هیچ وقت توی هیچ صحبتی نمی ماند. ولی نمی دانم چرا آن شب بعد از گفتن این حرف حمید روی مبل ولو شد.سکوت کرد. روی پیشانی بلندش چند قطره عرق سر خوردند پایین. من که همیشه از ناراحتی قلبی اش می ترسیدم, دویدم ویک لیوان آب به دستش دادم.آب را نخورد.همه در سکوت نشستیم.خواهرم به اتاقی رفت.وبه دقیقه نکشید که چراغ اتاقش خاموش شد.حمید از خانه بیرون زد وآن شب برنگشت.مادر دنبال سر حمید تا نیمه های کوچه رفت که برش گرداند.ولی تنها برگشت ورفت توی آشپزخانه. پدر تنها روی مبل به گل قالی خیره مانده بود.من هم رفتم توی اتاق حمید ودر را بستم.روی تخت چوبی اش که همیشه قیژ قیژ می کرد دراز کشیدم.درست زیر پنجره ای که وقتی روی تخت دراز می کشیدی, نگاهت کاملا به آسمان گره می خورد. وانگار که ماه با تو چند قدمی بیشتر فاصله نداشت.

آن شب گذشت.وپدردیگرهیچ وقت با هیچ کداممان در مورد وظایف پدرانه اش حرفی نزد.من خوب درس می خواندم.دلم می خواست ناتمامی حمید را جبران کنم.ولی پدر دیگر انگار برایش چیزی ارزش نداشت.

 الان سالهاست که از آن شب می گذرد وخیلی چیزها عوض شده است.ولی من همیشه به این فکر می کنم اگر روزی بچه ام در چشمهایم زل بزند وبا چشمانی ناامید از آمدنش شاکی شود چه می توانم بگویم.بعد به پدر فکر می کنم.ودلم برای سکوتش می سوزد. برای عرق پیشانی اش. برای چشمان درشت براقش. برای آن همه گچی که سالها پای تخته خورده بود. برای خودم هم دلم می سوزد.که اسیر این سوالهای لایتناهی شده ام.

راستی این را بگویم که حمید چند سال پیش ازدواج کرد.چند ماهی می شود که بچه دار شده است.بچه اش پسر است.اسمش را گذاشته اند کوروش. آن روز که بچه اش را دیدم مدام می خندید.نیشش تا بناگوش باز بود.به نظر هم نمی رسید که از آمدنش زیاد هم ناراضی باشد.وحمید با عشق به کوروش نگاه می کرد ومی خندید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:6  توسط هادی معصوم دوست  |