در آپارتمان پنجاه متری محمد چهار پنج نفری جمع شده بودیم.محمد فیلمنامه رو گذاشته بود روی میز وکنار آن یک ظرف آجیل بود ویک ظرف چیپس.
البته خدا رو شکر یک خانم زیبارو هم در میانمان دیده می شد.که قرار بود منشی صحنه فیلم باشد.وقتی کارگردان فیلمی محمد باشد امکان ندارد که یکی از عوامل فیلم مونث از آب در نیاید.خودش می گوید حضور یک خانم زیبا, صحنه را تلطیف می کند.راست می گوید.من هم فکر می کنم صحنه را تلطیف می کند!
با آن پول کمی که محمد می خواهد هزینه کند حتم دارم فیلم از آب در نمی آید.می خواهد یک کار درونگرای اجتماعی بسازد که همه اش هم در خیابان می گذرد.نمی دانم به چه زبانی بهش بفهمانم که کارش نیمه تمام می ماند.تازه با این همه آدم اضافه ای که دور خودش جمع کرده است.ولی می بینم گفتن این حرف سر دراز دارد.پس پشیمان می شوم
محمد با یکی از بچه ها رفتند بیرون.مثل اینکه با یک خانم قرار داشتند برای یکی از این نقش های گذری.
ارس افتاده بود به فک زدن.چشمش که به یک دختر بر ورودار می افتاد افسار پاره می کرد. یک بند حرف میزد.از درد جوامع سیاه گرفته تا جنگ های صلیبی.از همه چیز می گفت.
من نگاهی به خانم زیبا رو انداختم.اسمش سمیرا بود.از این تازه دانشجوهای سینما بود که فکر می کرد اگر بخواهد وارد سینما بشود حتما باید خاک صحنه بخورد.البته من نگران این بودم سر این صحنه بیش از حد خاک بخورد!
من هم چند کلمه ای حرف زدم.البته بیشتر از چند کلمه.راستش افتاده بودم به نصیحت کردن و ول کن هم نبودم.که اگر می خواهی وارد سینما بشوی از کجا شروع کن و از این حرفها.انگار که خواهرم باشد با تمام وجود سعی می کردم که توی همین یک ساعت بهش بفهمانم سینما چیست...عجب احمقانه!
ولی ارس مگر می گذاشت.افتاده بود به مخ زنی و ول کن هم نبود.
احمد هم ان میان فقط دوربین را روشن کرده بود و داشت با دکمه هایش بازی می کرد واز امکانات دوربین هیجان زده می شد.
محسن دوستم که البته خوشبختانه در این جمع حاضر نبود همیشه می گفت تو فکر می کنی همه آبجیتن که همه رو نصیحت می کنی؟
ومن می خندیدم.راست می گفت.ولی خودش را پنهان می کرد وگرنه خودش از من هم بدتر بود.مثل آن شب که من شده بودم فردین واو هم شده بود مجلس گرم کن فیلم. توی دربند من گوشت آبگوشت را می کوبیدم و محسن هم جفنگ می گفت و آن دختری که از کنار خیابان سوارش کرده بود هم از خنده ریسه می شد.
آخر سر هم آقا محسن نه گذاشت ونه برداشت یک دفعه از دهنش زارتی افتاد بیرون که: ببین تو هم مثل خواهرمون می مونی...به هر کسی اعتماد نکن.همه مثل ما نیستن.
راست می گفت هیچکس مثل ما نبود.به محسن نگاهی کردم واز نگاهم فهمید که می خواهم بهش بگویم که من همچین خواهری ندارم.جفتمان از احمق بودنمان خنده مان گرفته بود.
به همین دلیل بود که وسط نصیحت کردن هایم به سمیرا خانم یاد این حرف محسن افتادم و کمی دست وپایم شل شد وبعد با خودم فکر کردم این همه انرژی را برای که دارم می گذارم؟ برای کسی که درست مثل خل ها از وقتی که حرف می زنم با آن چشمهای بی حالتش به من خیره شده است و انگار دارد زار می زند که تو رو به خدا قسم بی خیال امیر نادری و ناصر تقوایی وفیلم ناخدا خورشید ورابطه ادبیات با سینما بشو.
راستش این را بالاخره از نگاهش فهمیدم.ولی کمی دیر.وآرام آرام سکوت کردم و توپ دوباره افتاد زیر پای ارس.او حالا می دانست از کجا باید شروع کند.از شادمهر عقیلی شروع کرد و فرار کردنش به کانادا.دختر کمی به هیجان آمد
محمد برگشت.مدام با علیرضا می خندیدند.خانه به یک باره بوی الکل گرفت.گفتم: تو رفته بودی بازیگر ببینی؟
گفت: بابا این یارو از این دختر فراریا بود.این علیرضای احمق به جای بازیگر گرفته بودش.
وهمه باهم از خنده منفجر شدند.نمی دانم انها که رفته بودند بازیگر ببینند چطور مست برگشته بودند.
نگاهم از روی همه به آرامی حرکت کرد.احمد با دوربین بازی می کرد وموهای سیخ سیخی اش رو به آسمان بود.محمد با چشمهای سرخ تکه کلامهای دختر را مسخره می کرد وبا علیرضا از خنده به هم می پیچیدند.ارس با سمیرا حرف میزد و سمیرا انگار که دل و دینش را به ارس باخته بود.وفقط انگاراین وسط من کمی خارج می زدم.بعد با خودم فکر کردم این فیلم که قطعا ساخته نمی شود.ولی خدا راشکر. حداقل چندتا جوون چند روزی بساط خنده شان جور است.