چند روز پیش رمان «زیر آفتاب خوش خیال عصر»و تموم کردم. همیشه دلم خواسته در مورد رمانهایی که برام یک چیزی داشتن چند خطی بنویسم تا حداقل خودم بهتر بفهمم از چه چیز اون رمان خوشم اومد و با کجاهاش حال نکردم. بخشهایی از این رمان هم بود که ازش خوشم اومد. یعنی منو وارد پروسهی لذت بردن از متن کرد. ولی یه کم دیر این اتفاق برام افتاد. منظورم اینه که داستان دیر راه افتاد. توی نیمهی اول رمان مدام منتظر بودم که داستان بالاخره از یک جایی برام شروع بشه و شخصیتش برام اهمیت پیدا کنه. این اتفاق وقتی افتاد که یواش یواش نویسنده مارو برد توی جزئیات رابطهی مونا و شهریار. یعنی رمان تازه از وقتی شروع شد که ما متوجه شدیم این آفتاب خوش خیال عصر چندان هم دوومی نداره!
جزئیات رابطهی مونا و شهریار تا حد زیادی خوب از آب دراومده. جواهرجان زن پیر دانای کلی که ما معمولا با اینطور شخصیتها آشنایی داریم هم به نظرم دوستداشتنی بود و اصلا منو آزارم نداد. مهمترین مسئلهای که رمان بر اساس اون جلو میرفت و در واقع مال خود این رمان بود مسئلهی دین بود. مسئلهی یک خانوادهی یهودی که چطور دارن با مردمی که خیلیهاشون اونارو نجس میدونن زندگی میکنن. در واقع قرار بود این موضوعو توی آینهی مونا و رابطهش با شهریار ببینیم. باید بگم به نظرم این اتفاق افتاده بود و به عنوان مخاطب با مشکلات این دختر ارتباط برقرار میکردیم. بهترین لحظهای که توی رمان یادم مونده صحنهی توی مغازهی شهریاره. جایی که شهریار از مونا میخواد بعضی کلماتو به زبان عبری بگه. کلماتی مثل مسلمون، شراب، گناه، حرام و ثواب. صحنهی خوبی بود. درست توی خطِ طرح اصلیِ رمان تونسته بود یک صحنهی خیلی خوب خلق کنه.
اما میخوام در مورد یک مسئلهای حرف بزنم که به نظرم جدیه. فقط هم به این رمان مربوط نمیشه.تقریبا توی اکثر رمانهایی که نویسندههاش خانم هستند میشه رد پاشو دید. که البته همهشون یا با زیرکی و ظرافت یا خیلی گلدرشت و بیظرافت مردرو همون آدم بیمعرفته میبینن که بالاخره نامردیشو میکنه! زن هم همون قربانیهست که کاری جز انتظار نداره. اصلا نمیخوام وارد بحثای فمنیستی تکراری و حال به هم زن بشم. میدونم قبلا کلی در موردش بحث شده و همهمون همهشو مو به مو از بریم. نتیجهشم برامون شاید چندان اهمیتی نداشته باشه. ولی میخوام راجع به یک انفعالی حرف بزنم که در اکثر شخصیتهای زن ادبیات داستانی ما دیده میشه. بذارید روی همین رمان صحبت کنیم. مونا دختریه که با شهریار ازدواج میکنه و میره خونهی اون برای شروع یک زندگی عاشقانه. ولی مشکل از اونجایی شروع میشه که یواش یواش جذابیتشو برای شهریار از دست میده تا اونجایی که شهریار ترکش میکنه. ولی سؤال اینجاست که مونا از وقتی که وارد زندگی شهریار میشه چه تلاشی برای زندگی خودش میکنه؟ مثلا درس بخونه. سعی کنه بره سر کار. یا هر چیزی که اونو از توی خونه بکشه بیرون. چرا اصلا این زن دست به هیچ کاری نمیزنه؟ چرا شخصیت مستقلی نداره؟ چرا اینقدر وابستهست؟ چرا در تکاپوی کار نیست؟ چرا سعی نمیکنه یک زندگی مستقل از شهریار داشته باشه؟ دختر امروزیای که ظرایف دنیای دور و برشو تا این حد دقیق میبینه نمیتونیم بگیم عقب موندهست. پس چرا این دختر همهش توی خونهست و هیچ تلاشی از خودش نشون نمیده جز غر زدن و غوطه خوردن توی جزئیات رفتار شوهرش.حتی اگه بگیم که به خاطر یهودی بودنش ناخودآگاه از جامعه طرد شده باز هم برامون منطقی نیست. چون ما هیچ تلاشی از اون نمی بینیم که این طرد شدن برامون معنی پیداکنه. این همون چیزیه که باعث میشه احساس کنیم این آدم همچین آدم محکمی هم نیست. یک آدم وابستهست و همه چیزشو میخواد توی شهریار ببینه. این آدم مشکل داره. بنابراین این زن اونقدرها هم که به نظر میرسه قربانی شهریار نیست. ولی حال و هوای کار مارو به سمتی میبره که اونو یک قربانی ببینیم. یعنی همون مسئلهای که ما توی ادبیات زنانه قبلا هم باهاش مواجه بودیم. زن منفعلی که در عین تواضع پرتوقعه. زنی که هیچ دلیلی برای تلاش نمیبینه. وجود خودشو توی اون خونه کم و بیش کافی میدونه برای ادامهی زندگی زناشویی. زنی که وابستهست و مشکلاتشو مدام میخواد در ارتباط با جنس مخالف حل کنه و حتی بندازه گردن اون. یا اینکه سرخورده بشه و کلا به همهی مردا فحش بده و دورشون خط بکشه. این وجه شخصیتهای رمانهای زنانهرو کمتر میفهمم. به خصوص رمانهایی که زنرو توی خونه تصویر میکنن.
با این همه من این رمانو دوست داشتم که دلم خواست در موردش بنویسم. به خصوص اینکه نویسندهش رمان اولیه و من میدونم رمان اولی بودن یعنی چی. بهش تبریک میگم و از این که یه جوون دیگه هم تونست از مسیر پر از پیچ و خمِ چاپ رمان رد بشه و خودشو معرفی کنه خیلی خوشحالم.
