تبليغاتX
بادبان

بادبان

سیاه مشق

 

چند روز پیش رمان «زیر آفتاب خوش خیال عصر»و تموم کردم. همیشه دلم خواسته در مورد رمان‌هایی که برام یک چیزی داشتن چند خطی بنویسم تا حداقل خودم بهتر بفهمم از چه چیز اون رمان خوشم اومد و با کجاهاش حال نکردم. بخش‌هایی از این رمان هم بود که ازش خوشم اومد. یعنی منو وارد پروسه‌ی لذت بردن از متن کرد. ولی یه کم دیر این اتفاق برام افتاد. منظورم اینه که داستان دیر راه افتاد. توی نیمه‌ی اول رمان مدام منتظر بودم که داستان بالاخره از یک جایی برام شروع بشه و شخصیتش برام اهمیت پیدا کنه. این اتفاق وقتی افتاد که یواش یواش نویسنده مارو برد توی جزئیات رابطه‌ی مونا و شهریار. یعنی رمان تازه از وقتی شروع شد که ما متوجه شدیم این آفتاب خوش خیال عصر چندان هم دوومی نداره!

 جزئیات رابطه‌ی مونا و شهریار تا حد زیادی خوب از آب دراومده. جواهرجان زن پیر دانای کلی که ما معمولا با این‌طور شخصیت‌ها آشنایی داریم هم به نظرم دوست‌داشتنی بود و اصلا منو آزارم نداد. مهمترین مسئله‌ای که رمان بر اساس اون جلو می‌رفت و در واقع مال خود این رمان بود مسئله‌ی دین بود. مسئله‌ی یک خانواده‌ی یهودی که چطور دارن با مردمی که خیلی‌هاشون اونارو نجس می‌دونن زندگی می‌کنن. در واقع قرار بود این موضوعو توی آینه‌ی مونا و رابطه‌ش با شهریار ببینیم. باید بگم به نظرم این اتفاق افتاده بود و به عنوان مخاطب با مشکلات این دختر ارتباط برقرار می‌کردیم. بهترین لحظه‌ای که توی رمان یادم مونده صحنه‌ی توی مغازه‌ی شهریاره. جایی که شهریار از مونا می‌خواد بعضی کلماتو به زبان عبری بگه. کلماتی مثل مسلمون، شراب، گناه، حرام و ثواب. صحنه‌ی خوبی بود. درست توی خطِ طرح اصلیِ رمان تونسته بود یک صحنه‌ی خیلی خوب خلق کنه.

اما می‌خوام در مورد یک مسئله‌ای حرف بزنم که به نظرم جدیه. فقط هم به این رمان مربوط نمی‌شه.تقریبا توی اکثر رمان‌هایی که نویسنده‌هاش خانم هستند می‌شه رد پاشو دید. که البته همه‌شون یا با زیرکی و ظرافت یا خیلی گل‌درشت و بی‌ظرافت مردرو همون آدم بی‌معرفته می‌بینن که بالاخره نامردی‌شو می‌کنه! زن‌ هم همون قربانیه‌ست که کاری جز انتظار نداره. اصلا نمی‌خوام وارد بحثای فمنیستی تکراری و حال به هم زن بشم. می‌دونم قبلا کلی در موردش بحث شده و همه‌مون همه‌شو مو به مو از بریم. نتیجه‌شم برامون شاید چندان اهمیتی نداشته باشه. ولی می‌خوام راجع به یک انفعالی حرف بزنم که در اکثر شخصیت‌های زن‌ ادبیات داستانی ما دیده می‌شه. بذارید روی همین رمان صحبت کنیم. مونا دختریه که با شهریار ازدواج می‌کنه و می‌ره خونه‌ی اون برای شروع یک زندگی عاشقانه. ولی مشکل از اونجایی شروع می‌شه که یواش یواش جذابیتشو برای شهریار از دست می‌ده تا اونجایی که شهریار ترکش می‌کنه. ولی سؤال اینجاست که مونا از وقتی که وارد زندگی شهریار می‌شه چه تلاشی برای زندگی خودش می‌کنه؟ مثلا درس بخونه. سعی کنه بره سر کار. یا هر چیزی که اونو از توی خونه بکشه بیرون. چرا اصلا این زن دست به هیچ کاری نمی‌زنه؟ چرا شخصیت مستقلی نداره؟ چرا اینقدر وابسته‌ست؟ چرا در تکاپوی کار نیست؟ چرا سعی نمی‌کنه یک زندگی مستقل از شهریار داشته باشه؟ دختر امروزی‌ای که ظرایف دنیای دور و برشو تا این حد دقیق می‌بینه نمی‌تونیم بگیم عقب مونده‌ست. پس چرا این دختر همه‌ش توی خونه‌ست و هیچ تلاشی از خودش نشون نمی‌ده جز غر زدن و غوطه خوردن توی جزئیات رفتار شوهرش.حتی اگه بگیم که به خاطر یهودی بودنش ناخودآگاه از جامعه طرد شده باز هم برامون منطقی نیست. چون ما هیچ تلاشی از اون نمی بینیم که این طرد شدن برامون معنی پیداکنه. این همون چیزیه که باعث می‌شه احساس کنیم این آدم همچین آدم محکمی هم نیست. یک آدم وابسته‌ست و همه چیزشو می‌خواد توی شهریار ببینه. این آدم مشکل داره. بنابراین این زن اونقدرها هم که به نظر می‌رسه قربانی شهریار نیست. ولی حال و هوای کار مارو به سمتی می‌بره که اونو یک قربانی ببینیم. یعنی همون مسئله‌ای که ما توی ادبیات زنانه‌ قبلا هم باهاش مواجه بودیم. زن منفعلی که در عین تواضع پرتوقعه. زنی که هیچ دلیلی برای تلاش نمی‌بینه. وجود خودشو توی اون خونه کم و بیش کافی می‌دونه برای ادامه‌ی زندگی زناشویی. زنی که وابسته‌ست و مشکلاتشو مدام می‌خواد در ارتباط با جنس مخالف حل کنه و حتی بندازه گردن اون. یا اینکه سرخورده بشه و کلا به همه‌ی مردا فحش بده و دورشون خط بکشه. این وجه شخصیت‌های رمان‌های زنانه‌رو کمتر می‌فهمم. به خصوص رمان‌هایی که زن‌رو توی خونه تصویر می‌کنن.

با این همه من این رمانو دوست داشتم که دلم خواست در موردش بنویسم. به خصوص اینکه نویسنده‌ش رمان اولیه و من می‌دونم رمان اولی بودن یعنی چی. بهش تبریک می‌گم و از این که یه جوون دیگه هم تونست از مسیر پر از پیچ و خمِ چاپ رمان رد بشه و خودشو معرفی کنه خیلی خوشحالم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 17:28  توسط هادی معصوم دوست 

اگر یک دوستی امروز ازتان بپرسد که می‌خواهم وارد کار هنری شوم بهش چه می‌گوئید؟ مثلا یک پسر یا دختر شانزده ساله، ازتان بپرسد وارد کار ادبیات بشوم یا نه؛ و یا بپرسد وقت و انرژی‌ام را بگذارم توی کار سینما یا نه؛ بهش چه می‌گوئید؟ خیلی سخت است جواب. می‌دانم. بعضی وقتها هم که سؤال سخت‌تر می‌شود. مثلا می‌پرسند تو که رفته‌ای رشته‌ی هنر و درس خوانده‌ای و کم و بیش از این راه زندگی می‌کنی؛ راستش را بگو، باحال است؟ یعنی زندگی بهت حال می‌دهد؟ آنقدر که انرژی می‌گذاری از زندگی هم لذت می‌بری؟ آن وقت می‌مانی چه جوابی بدهی که صادقانه باشد. هرقدر هم سعی کنی که این سوال را دور بزنی و جواب درستی ندهی نمی‌شود. آنوقت مجبور می‌شوی یک چیزهایی را راست و حسینی ازش بپرسی: "وضع مالی بابات چطوره؟"

من همیشه به موضوع اینطور نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم حتما طرف نشسته‌ و با خودش فکر کرده‌ که یک استعدادی دارد دیگر! بعد تصمیم گرفته‌ که هنرمند شود. پس باید از اینجا به بعد به موضوع نگاه کرد. من بیشتر طرف صحبتم آدمهای متوسط است با استعدادهای متوسط. آنها که نبوغ دارند قصه‌شان فرق دارد. مثلا وقتی می‌بینی یک بچه شانزده ساله یک داستان شاهکار می‌دهد دستت که انگشت به دهان می‌مانی وضع فرق می‌کند. خیلی باید خر باشی که ازش در مورد وضع مالی پدرش چیزی بپرسی. بدون شک فقط دو کلمه‌ی کوتاه باید بهش بگویی: نترس. بیا.

بدون شک او که نابغه است راهش را همان نبوغش به هر بدبختی‌ که باشد باز می‌کند. و سختی‌هایی که قرار است در این مسیر تحمل کند به آخرش می‌ارزد. به پایانی که برای هر کسی نمی‌تواند اتفاق بیفتد. جز برای یک نابغه‌ی آگاه به نبوغش. ولی وضع خانوادگی در آدمهای با استعداد متوسط و بهتر است بگویم با استعداد کمتر از متوسط، خیلی مهم است. باید دید پدر طرف یا مادرش یا بالکل خانواده‌اش تا چند سال می‌توانند حمایتش کنند تا فرزندشان در مسیری که دوست دارد عمرش را سپری کند. اگر همچین خانواده‌ای نباشد دو حالت اتفاق می‌افتد: 1) گرسنه می‌مانی.(تبعات گرسنه ماندن: عقده‌ای شدن. متوهم شدن. فحش دادن به همه چیز. دوری از دیگران. پَر دادن همه‌ی دوست و رفقا. عصبی شدن.)

2) دست به هر کاری باید بزنی.( منظورم کارهای پست در عالم هنر است. که تهش اگر صادقانه فکر کنی می‌بینی با بقالی زدن فرق چندانی ندارد. پس چرا این‌همه پیچ و تاب خوردن بیهوده.)

یعنی می‌خواهم بگویم آنهایی که در شرایط فعلی می‌آیند توی عالم هنر (بیشتر طرف صحبتم سینما و ادبیات است) اگر نابغه نیستند باید به همان اندازه صبور باشند. اگر خانواده‌ی چاقی ندارند تحمل گشنگی را داشته باشند. وگرنه اگر زندگی برایشان از درِ همه‌پسندش اهمیت دارد(که به نظرم بهترین در و قابل دفاع‌ترین آنهاست) خدایی‌اش نیایند بهتر است. یعنی اگر کسی دلش می‌خواهد به وقتش ماشین بخرد؛ به وقتش خانه بخرد؛ به وقتش زن بگیرد یا شوهر کند؛ به وقتش بچه دار شود؛ به وقتش حساب پس اندازی داشته باشد؛ به وقتش برود سفر؛ به وقتش روی تربیت بچه‌اش کار کند؛ بزرگش کند؛ وارد اجتماعش کند؛ با موفقیتِ او حس کند که زندگی‌اش بیهوده نبوده؛ داماد یا عروسش کند و توی عروسی یا دامادی‌اش اشک شوق بریزد، به خدا که اگر نیاید آسمان به زمین نمی‌رسد و خوشبخت‌تر است. اگرچه رسیدن به این زندگی در مشاغل دیگر هم کار آسانی نیست ولی نزدیک‌تر به واقعیت به نظر می‌رسد. چون حداقل دو دوتا چهارتایش معلوم‌تر است. کمتر تخیلی است. پس بگذار اینطوری جمع ببندم که:

اگر به دور و برت نگاه کنی می‌بینی سه دسته در کار هنر موفقند:

1. با استعدادها و نوابغ واقعی.

2. آدمهای با استعداد متوسط و البته سخت کوش با خانواده‌های حمایت‌گر.

3.عاشق‌ها(دیوانه‌های واقعی هنر) که خودشان را برای هر بدبختی و فلاکت و گرسنگی‌ای آماده کرده‌اند و یک جورهایی از زندگی زمینی دل کنده‌اند. یعنی می‌توانند برای مدت زمانی نامعلوم و اگر بدشانس باشند برای همیشه، از همه‌ی چیزهایی که وابستگی مستقیم به اقتصاد دارد دل بکنند.

دسته اول و آخر جزء کمیاب‌ترین‌ها به حساب می‌آیند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 13:46  توسط هادی معصوم دوست  | 

راجع به یک مجموعه داستان نمی‌دانم چطور می‌شود نوشت. باید در کلیت به آن نگاه کرد یا جزء به جزء وارد تک تک داستان‌ها شد. خب البته دومی به نظرم دقیق‌تر است ولی اولی حسنی دارد که آدم را قلقک می‌دهد. می‌شود خیلی راحت از خیر داستان‌هایی که نفهمیدی بگذری؛ و آنوقت نظرت را روراست و صادقانه در مورد بعضی از آنها نگویی. ولی من این کار را نمی‌کنم. البته باید بگویم نفهمیدن هم درجه‌بندی دارد. بعضی‌ داستانها با آدم مأنوس نیستند. یعنی می‌فهمی‌شان ولی می‌گویی خب که چی؟ بعضی‌ها را نمی‌فهمی و بعضی‌ها را بالکل نمی‌فهمی. یعنی اصلا خط و ربطش را تشخیص نمی‌دهی. البته این نفهمیدن گاهی به فهم شخصی افراد هم مربوط می‌شود. شاید آدم دیگری، با زندگی و سطح سواد دیگری با آنها ارتباط برقرار کند و بفهمد. پس من فقط چیزهایی که به نظرم می‌رسند را می‌گویم که مسلما اندازه‌ی فهم من است و در جاهایی قطعا علائق شخصی و سلیقه‌ام.

 وقتی نویسنده‌ای در داستانش راوی را در جایگاه یک چشم ناظر قرار می‌دهد معلوم است که به اندازه‌ی کافی شجاعت دارد. شجاعت دارد تا از پس موقعیت‌ها، دیالو‌گ‌ها و روابطی که به تصویر می‌کشد تحلیل‌هایش را ارائه دهد. مسلما این خیلی خوب است. مهمترین حسنش این است که مخاطب می‌فهمد باید نقش فعالی داشته باشد و اگر خودش را وارد بازی نکند تقریبا هیچ چیزی دستگیرش نمی‌شود. از داستان‌هایی که مخاطب در آن فعال‌اند مسلما همه‌ی ما بیشتر خوشمان می‌آید تا کارهایی که خودشان می‌بُرند و می‌دوزند و نتیجه‌گیری می‌کنند و تهش یک نقطه‌ی کله‌گنده می‌گذارند. البته اینها توضیح واضحات است. همه‌مان می‌دانیم. فقط اینها را گفتم که تهش بگویم این مجموعه‌ داستان تقریبا همه‌ی داستان‌هایش این حسن را داشتند. نویسنده فقط برایمان گزارش می‌کرد. مثل دوربینی ناظر ایستاده بود رو به وقایع. پس مهم آن چیزی بود که جلوی دوربین اتفاق می‌افتاد. تا اینجای کار خیلی خوب است. همانطور که گفتم این کار جرات و اعتماد به نفس می‌خواهد. چون باید آن صحنه‌ای که دارد جلوی دوربین اتفاق می‌افتد آنقدر قدرت داشته باشد تا برایمان جای خالی تحلیل‌ها و کشمکش‌های درونی شخصیت را بگیرد. یعنی موقعیت‌ها، روابط و همه‌ی اجزایی که در مقابل آن چشم ناظر قرار می‌گیرند باید آنقدر دقیق و درست پیش بروند که مخاطب احساس نکند متن دم‌بریده، گنگ و یا مبهم است. یا شاید بشود گفت که متن عریان است.

از همان داستان اول شروع می‌کنم. یک بشقاب گِل. مکالمه‌ی تلفنی دو خواهر است. در طی دیالو‌گ‌هاست که از دنیای آنها تا حدی مطلع می‌شویم. ولی برایم سؤال است که آیا واقعا کار نویسنده فقط بیان کردن موضوع است؟ اینکه در طی یک مکالمه تلفنی آدم‌ها از مشکلاتشان و درگیرهای‌شان حرف بزنند؟ توی این داستان دیالوگ‌ها آنقدر پشت سرهم به رگبار می‌بندنمان که راستش من سرگیجه گرفتم. یعنی دلم می‌خواست کمی از حال و هوای خانه بدانم. یا  چیزهایی که کمی بهم نفس‌کش بدهد. بگذارد این آدمهایی که دارند حرف می‌زنند اول از همه باورشان کنم. بدانم کجا دارند زندگی می‌کنند. چیزهایی در آنها پیدا کنم که من را با آنها همراه کند و زندگی‌شان برایم اهمیت پیدا کند. اگر این اتفاق نیفتد امکان ندارد که درگیری‌ فکری این آدمها، تنهایی احتمالی‌شان، و اصلا هیچ چیزی از زندگی‌شان برایم مهم شود. به خودی خود برایم اهمیتی ندارد که این آدمها چه مشکلی دارند. از چه می‌نالند. پدرشان آدم بدی بوده یا نبوده. اصلا برایم اهمیت پیدا نمی‌کند که چرا آن زن می‌رود سرخاک کسی که مایه‌ی نگرانی خواهرش شده. باید همه‌ی این ماجراها باز شود. خب البته که حجم داستان بیشتر می‌شود. خب بشود. ولی آنوقت ما به عنوان مخاطب می‌توانیم با داستان بهتر مواجه شویم.

داستان دوم، این‌طوری برمی‌گردد، داستان خوبی است که دوستش داشتم. دلیلش هم وجود چیزهایی است که در داستان اول کمرنگ بودند. یعنی استفاده از همه‌ی عناصر فضاساز که شامل نمایه‌های روانشناختی به شخصیتها، اطلاع درباره هویتشان و علائم فضا می‌شود که در این داستان به خوبی به کار رفته  است. خودِ داستان هم ایده‌ی خوبی دارد. اینکه مخاطبِ حرف‌های زنی بچه‌ی چندماهه‌اش باشد و ماجرای رابطه‌ی خودش و همسرش (پدر آن بچه) را برایش تعریف کند به خودی خود خوب است. و چون خوب داستان را تعریف می‌کند (یعنی رفت و برگشت‌هایش به گذشته، به اندازه و درست اتفاق می‌افتد) به ما کمک می‌کند که آرام آرام این شخصیت برایمان مهم شود و دلمان بخواهد از او بیشتر بدانیم.

مسئله ی دیگری که فکر می‌کنم در اکثر داستان‌ها وجود داشت این بود که نویسنده خیلی سخت اطلاعات می‌داد. این کار یک وقتهایی خوب است ولی بی‌دلیل نباید این کار را کرد. خیلی وقتها نباید کلی دردسر بکشیم تا بفهمیم این آدمها کی‌اند. در مورد چه حرف می‌زنند. اینجا کجاست و روابط این آدمها چگونه است.  چون از موضوع اصلی پرتمان می‌کند. یکی از این داستانها داغ انار بود که مجبور شدم آنرا دوبار بخوانم تا خط و ربط دیالوگهای غلامرضا را تشخیص بدهم. وقتی از اول شروع می‌کنی به خواندن، به عنوان مخاطب چه می‌دانی که غلامرضا چه مشکلی دارد؟ از کجا باید بدانی که این حرف‌هایی که توی زیرزمین دارد با خودش می‌گوید حرفهای پدرش است؟ (اگر این را ندانی حرفهایش برایت بی‌معنی است.) آنوقت چطور باید خط و ربطش را تشخیص بدهی؟ به همین دلیل در خوانش اولیه، کلا دیالوگهای غلامرضا را نمی‌فهمی. تا بالاخره پس از یک گیج زدن حسابی، به دیالوگ منیر می‌رسیم که می‌گوید:...انگار آقا رفتن تو جلدشون...

آنوقت تازه ما می‌توانیم خط و ربط‌ها را کمی تشخیص بدهیم. این اتفاق نتیجه‌اش چه می‌شود؟ مخاطب باید دوباره برگردد و صفحات قبل را بخواند. آن هم واقعا بی‌دلیل. چرا باید اینطور باشد؟ این فقط ما را گیج می‌کند. و از این کشف هیچ لذتی نمی‌بریم. چون کشف مهمی برایمان نیست. فقط آزرده‌مان می‌کند...

داستان زیر آب، روی لجن‌ها، یکی دیگر از آن داستان‌هایی است که در میان داستان‌های مجموعه دوستش داشتم. به همان دلایلی که قبلا برای داستان اینطوری برمی‌گردد گفته‌ام. هر چند که عشق یک بیمار به دکتر، یا عشق دکتر به بیمار خیلی در موردش نوشته شده، و توی ذوق مخاطب کمی حرفه‌ای می‌زند ولی نویسنده در جزئیات زندگی آن روان‌پرستار سعی کرده که داستان را از آن کلیشه‌های همیشگی‌اش کمی دور کند.

داستان زنی پوشیده از گردن‌بند، یکی از بهترین داستان‌های مجموعه است. توی این داستان مکان هویت دارد. یعنی برایش فکر شده. شروع خوب، یعنی ورود به زیرزمینی از لباس‌های دسته دوم و کهنه که موقعیت خوبی فراهم می‌کند برای به یاد آوردن ماجرایی در گذشته که محور اصلی این داستان است. توصیف فضا، روبرویی شخصیت‌ها، نوع اطلاعاتی که از طریق دیالوگ‌ها ارائه می‌شود و پایان‌بندی(بالا آمدن از پله‌های زیرزمینی که او را برای دقایقی به گذشته‌اش وصل کرده)، همه چیز به نظرم خوب بود و حاصلش داستانی شده بود که مطمئنا از یادم نمی‌رود.

داستان رقابت را در کلیت دوست داشتم. جنس رابطه ی آن دختر با پدرش خوب بود. برای همین دلم می خواست بهتر ادامه اش می داد و بهتر جمعش می کرد. یعنی جنس این رابطه اجازه‌ی پرداخت بیشتر را می‌داد. در داستان بعدی، گوگرد، مسئله‌ی آدم‌ها برایم روشن نبود. دوبار داستان را خواندم. ولی راستش نفهمیدم که داستان از چه حرف می‌زند. نمی‌دانم چه شده بود که بعد از گوگرد، درجه‌ی نفهمی‌ِ من هم هی بیشتر و بیشتر می‌شد. طوریکه حق‌السکوت را حتی کمتر از گوگرد و آخرین داستان یعنی گنجِ دیواربست را حتی کمتر از حق‌السکوت فهمیدم. یعنی بهتر است بگویم بالکل نفهمیدم. به همین دلیل ترجیح می‌دهم داستان‌هایی را که نفهمیدم کلا در موردشان حرفی نزنم. چون این نوع داستان‌ها را شاید باید طور دیگری بهشان نگاه کرد. نگاهی که حتما آدابی دارد. و مخاطبی که حتما این نوع داستان‌ها را می‌شناسد و بیماری و جنونی که در آن دیده می‌شود را می‌فهمد و شاید نگاهش برای خواندن این نوع داستان‌ها تربیت شده.

ولی اگر بخواهم از دور به این مجموعه، که اولین کار آیدا مرادی آهنی است نگاه کنم یک چیز را در آن مطمئنم: او یک نویسنده است.

این را می‌شود از کلیت داستان‌هایش فهمید. معمولا اگر کتاب اول بتواند همین را تا اندازه‌ای ثابت کند خودش قدم بزرگی است. باید بگویم او این قدم بزرگ را خیلی خوب برداشته است و از این بابت واقعا بهش تبریک می‌گویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 18:3  توسط هادی معصوم دوست 

اول از همه باید بگویم که این متن کاملا نظر شخصی من است و به سلیقه‌ی ادبی‌ام مربوط می‌شود. ممکن است خیلی‌ها رمان رام‌کننده را طور دیگری دیده باشند و دلایل قابل قبولی برای رد نظراتم داشته باشند. بنابراین به رسم همه‌ی آدم‌هایی که سعی می کنند نقدپذیر باشند باید بگویم: نظرات مخالف برایم قابل احترام است!

راستش خیلی وقتها فکر می‌کنم کسی که می‌نویسد باید به اندازه کافی جرات داشته باشد. جرات داشته باشد که موقعیت بیافریند. در حاشیه نوشتن کار چندان سختی نیست برای کسی که می‌نویسد. اینکه همه چیز توی ذهن شخصیت بگذرد و بخش عمده‌ای از رمان تک گویی درونی باشد اگرچه تکنیکی شناخته شده است ولی نباید در استفاده اش زیاده روی کرد. چون شخصیتش را از دست می‌دهد. البته بعضی وقتها این تک‌گویی می‌تواند درونی نباشد. بیرونی باشد. بلند بلند شخصیت شروع کند به حرف زدن و ارائه‌ی نظراتش. تک گویی درونی و بیرونی وقتی خیلی کش و قوس‌دار و طولانی باشد ریتم را کند می‌کند. اگر نسبت طولانی بودنشان با پیشرفت داستان خیلی فاصله داشته باشند و یک حرف مشخص را بارها و بارها با عبارات مختلف تکرار کنند اولین پیامدش این است: خسته‌مان می‌کند.

 طرح سوال کردن و بی پاسخ گذاشتنش هم که دیگر مد این روزها شده. تا حرف بزنی پای ایهام را می‌کشند وسط. ولی ایهام هم اندازه دارد و اگر زیادی شود یک نقطه‌اش می‌افتد به نفع کلمه‌ی دیگری که به نظرم بدترین چیزی است که می‌تواند در یک کار ادبی وجود داشته باشد: ابهام.

اگر سوالهای اصلی نویسنده بی‌پاسخ بماند مخاطب دچار سردرگمی می‌شود ولی بدتر این است که رمان سؤال جدی‌ای را مطرح نکند که توانایی پیشبرد یک رمان را داشته باشد. بعضی وقت ها حس میکردم که آدمهای رمان دارند بیش از حد فلسفه بافی می کنند. فلسفه‌هایی که تکرارشان امان آدم را می برد. حالا اگر این فلسفه ها در دل موقعیت ها آفریده می شدند شاید آنوقت طور دیگری ازش یاد می کردم. ولی برایم آزاردهنده این بود که شخصیتها یک جا نشسته بودند و فقط حرف می زدند. دیالوگهایی طولانی و سرسام آور...  

 چیزی که من از پایان رمان ‌فهمیدم این بود که او از این تله رهایی پیدا نمی‌کند. ولی این را از همان اواسط رمان که نویسنده منظورش را با مثالهای بی پایانش توضیح داد فهمیدیم که هیچ وقت آدم از تله‌اش نمی‌تواند فرار کند. شاید برای همین بود که هیچ انگیزه ای در دنبال کردن داستان نداشتم. نویسنده نه جذابیتی ایجاد می کرد و نه موقعیت در خوری می آفرید که مخاطب بخواهد به خواندن ادامه بدهد. یعنی در پایان رمان ما همانجایی ایستاده بودیم که درمیانه ها آن را دریافته بودیم. ولی اگر یک مخاطب بخت برگشته ای جرات کند و بپرسد  «خب آخرش چی شد؟»، نویسنده شاید جواب بدهد که هر طور شما دوست دارید پایانش را تصور کنید.(آخ که چقدر از این حرف بدم می آید وقتی که به جا استفاده نشود)

یک عده هستند که می‌گویند ما هیچ وقت به معنا نمی‌رسیم. (اینجوری سفسطه می‌کنند) و بعدش هم ارجاع می‌دهند به دریدا و آن مفهوم به تعویق افتادن معنا. یعنی هر مدلولی خودش دالی است بر یک مدلول دیگر . بنابراین ما چیزی به عنوان مدلول نداریم و هر چه هست دال است و ما هیچ وقت به معنا یا همان مدلول نمی‌رسیم...این اتفاق بدی نیست. این یعنی همان ایهام. ولی باز هم می‌گویم که فاصله‌ی ایهام تا ابهام فقط یک نقطه است.

 راستش به نظرم رام کننده اگر چه تم زیبایی دارد که آن را خوب فهمیدم و حتی ازش لذت بردم ولی از نظر من این تم زیبا برایش داستان خوبی تراشیده نشده. حداقل من را زیاد خوش نیامد. بی‌پرده گویی و بی‌دلیل حرف زدن بی‌آنکه موقعیتی هم وزن آن دیالوگ‌های طولانی و کشدار بوجود بیاید برای مخاطب سوالی به وجود می‌آورد: چرا باید به خواندن ادامه بدهم؟

 بعنوان یک مخاطب دلم می‌خواست نویسنده حرفش را (به نظرم همه‌اش را می‌توان خلاصه کرد در ماجرای همان پیرمردی که همه‌ی عمر سنگی را روی کولش حمل می‌کند) توی دل ماجراها برایم بگوید. ماجراهایی که یکی از دل دیگری بیرون بیایند. ولی ما اینجا فقط پسری داریم که در ملاقات با شخصی که شاید پدرش باشد یا نباشد با انبوهی از حرف‌های فلسفه‌بافانه ی او مواجه می‌شود. و از قضا حرف‌های پدر را اگر از این رمان حذف کنیم چیزی ازش نمی‌ماند ولی اگر حرف‌های پدر را کنار هم بگذاریم شاید یک مقاله‌ی فلسفی باحال ‌شود که من یکی هر وقت دلم بخواهد یک نفر بی‌واسطه نگرشش را نسبت به زندگی برایم بگوید به سراغش می‌روم و حتما از خواندش لذت می‌برم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 20:5  توسط هادی معصوم دوست 

چند روز پیش یکی از رفقای قدیمی‌ام را اتفاقی توی خیابان دیدم. خوشحال شدم. او هم. کمی تپل شده بود و انگار رنگ و رویش از زمانی که هم‌دانشگاهی بودیم بازتر. راسته‌ی خیابان انقلاب را گرفتیم و کنار کتاب فروشی‌هایی که بیشترشان کتاب کنکور می‌فروختند افتادیم به پیاده‌روی. طبق معمولِ این دیدارها بالاخره کار به همان سؤال همیشگی رسید. سوالی که همیشه ازش بیزار بودم: الان چی کار می کنی؟

خود احمقم این سوال را پرسیدم. فکر هم نکردم که این سوال را بعدا خودم هم باید جواب بدهم. اصلا نمی‌دانم چرا این روزها برایم اینقدر مهم شده بود که دیگران دارند چه کار می‌کنند!

ولی برای او خیالی نبود. خیلی راحت جواب داد. بعد از ازدواج با مریم(یکی دیگر از همکلاسی‌هایم) چند وقتی بود که مغازه ی لوازم یدکی(؟) زده بود. لوازم یدکی. شغل فوکوسی بود. همه چیزش معلوم بود. چراغ ماشین و روکش و رینگ و پیستون و از این چیزها می‌فروشی و پولش را می‌گیری و شب هم برمی‌گردی پیش زنت. به نظر اوضاعش خیلی هم بد نیامد. چون توی هر سه چهار جمله‌اش حداقل یکبار می‌گفت: خدارو شکر!

این را طوری نمی‌گفت که خدا به کنایه بردارد. طوری می‌گفت که خدا حتما می‌فهمید او دارد واقعا  شکرش می‌کند. انگار بدتر از این برای خودش تصور کرده بود. بعد نوبت به من رسید. حالا باید از توی چاهی که خودم کنده بودم یک طوری بیرون می‌آمدم. انگشتم را بردم بین موهایم و سرم را کمی خاراندم. داشتم فکر می‌کردم که حالا بهش چه بگویم. نخواستم از مجوز و کتاب و پیچ و خم‌های ارشاد بگویم. چون مطمئنا حوصله‌اش را سر می‌برد. حتما لوازم یدکی آنقدر از این حرفها دورش کرده بود که دیگر ازشان سردرنیاورد. نخواستم برایش بگویم که تقریبا بخشی از آینده‌ی حرفه‌ایم بندِ یک «آری» یا «نه» گفتن آدمی است که اصلا نه می‌شناسمش و نه می‌دانم چه شکلی است. اصلا به چی اعتقاد دارد. اعتقاداتمان عین هم است؟ او هم به اندازه‌ی من به روز جزا ایمان دارد؟ او هم به اندازه‌ی من مسلمان است؟ او هم مثل من کشورش را دوست دارد؟ او هم به اندازه‌ی من نگران آینده هست؟ هم نگران خودش و هم نگران کشورش و هم نگران انقلابی که سی و سه سال پیش پدران ما برای آرمان‌هایش خونشان را داده بودند؛ شکنجه شده بودند و بعدش هشت سال جنگیدند، شهید شدند و با پوست و گوشتشان ـ حالا به اندازه‌ی فهمی که داشتند ـ سعی کردند دنیای بهتری برای فرزندانشان (یعنی ما) بسازند. نمی‌دانم آن کسی که قرار است کارم را بخواند و آن را برای جامعه مضر بداند یا نداند توی آن لحظه که می‌خواهد آری یا نه بگوید به این چیزها فکر می‌کند؟ اصلا به اندازه‌ی کافی زندگی کرده که از زندگیِ آدمی که وقتش را برای نوشتن می‌گذارد، آن هم توی سالهایی که سالهای سرنوشت‌ساز زندگی‌اش است، چیزی بفهمد؟ و آیا خوب می‌فهمد جوانی که نزدیک به سه دهه از زندگی‌اش گذشته و همه‌ی توانش را برای خواندن و نوشتن گذاشته حالا نمی‌تواند شغل دیگری انتخاب کند؟ و می‌فهمد که نه گفتن او به کتاب یک جوان می‌تواند او را تا مرز نفرت پیش ببرد؟ تا مرزِ خودِ خودِ نفرت. چون آن جوان خط قرمزها را خوب می شناسد. اصلا توی همین خط قرمزها بزرگ شده. از زمانی که به دنیا آمده اولین چیزی که بهش یاد دادند همین خط قرمزها بوده. و حالا باز هم بهش می گویند نه. و حالا پیش رویش هیچ آینده‌ای برای خودش و هیچ نتیجه‌ای برای سالهایی که زحمتش را کشیده، درسش را خوانده یا وقتش را گذاشته متصور نیست. و نمی‌دانم آن دوستی که هیچ تصوری از خودش و اعتقاداتش ندارم می‌داند که معنای ناامیدی چیست؟ معنای دقیق کلمه‌ی ناامیدی را می‌گویم. چون ناامیدی چیز وحشتناکی است. باید خوب بهش فکر کرد تا فهمیدش. باید باهاش دست و پنجه نرم کرد تا فهمید که چه غول بی‌شاخ و دمی است. نمی‌دانم می‌داند آن جوانی که امیدش را از دست رفته می‌بیند به چه فکر می‌کند؟ اگر مثلا همان آقای بررس که هیچ تصوری ازش ندارم، یکی بیاید و شغلش را و همه‌ی چیزهایی که به آینده‌اش مربوط می‌شود را ازش بگیرد و مطمئن باشد که هیچ رفیقی یا پارتی‌ای ندارد که راه را برایش باز کند و باید فقط به خودش و توانایی‌اش متکی باشد و توانایی‌اش محدود به چیزی باشد که یک نفر یا سیستم بدون ارائه‌ی دلایل مستدل و عاقلانه و قابل بحث بالکل رویش مهر رد بزنند چه حالی بهش دست می‌دهد. همین جمله‌ی دور و دراز بالا را یکبار برای خودش تصور کند تا شاید بتواند برای لحظه‌ای مزه‌ی کلمه‌ی ناامیدی را بهتر بفهمد. چطور می‌توانستم این چیزها را به این دوست قدیمی که یک زمانی هنرمند بود و حالا لوازم یدکی باز کرده بود بفهمانم! برای همین چیزی نگفتم. سکوت کردم. لبخندی زدم. نمی‌دانم توی لبخندم چه دید که آن سوال لعنتی را دوباره تکرار نکرد. او هم لبخندی زد و بعد من گفتم: خدا رو شکر!

ولی مطمئنم توی لحنم چیزی بود که حتما خدا به کنایه برمی‌داشت.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:39  توسط هادی معصوم دوست  | 

ساختار تمیزی داشت. جملات تمیزی داشت. پلات تمیزی داشت.

 اینها اولین چیزهایی بودن که بعد از خوندن رمان به ذهنم رسید. ولی بهتره بریم سروقت موضوعی که این روزها دور و بر این رمان خیلی پرسه می‌زنه. کلیشه‌ها!

ولی قبل از اون اگه با هم به جواب یک سؤال فکر کنیم بد نیست. کلیشه چیه و اصلا چطور یه مفهومی یا موضوعی کلیشه می‌شه؟ کلیشه‌ها اگرچه همیشه جزء مظلوم‌ترین‌ها بودن و همیشه هم کم فحش و بد و بیراه نشنیدن، ولی باید اعتراف کنیم که بیشتر وقت‌ها راستگوترین جملات کلیشه‌ترین اونها بودن. اگه راستگو نبودن و صادقانه و بی‌‌شیله پیله‌ حرف‌های درستشونو نمی‌گفتن که کلیشه نمی‌شدن و ما اینطور بهشون دهن کجی نمی‌کردیم. اصلا قصد ندارم خیلی کلیشه‌ای یک تبلیغ کلیشه‌ برای کلیشه‌ها بکنم. حرفم ساده‌ست: اگه گاهی وقتها آگاهانه به کلیشه‌ها یه سری بزنیم بد نمی‌بینیم.

 البته وقتی این کلیشه‌ها همین‌طور یلخی گفته بشن، بیشتر به نادیده گرفته شدنِ این موجودات دوست داشتنی کمک می‌کنن. ولی اگه یه رمان آگاهانه بره سر وقت این کلیشه‌ها چی؟ اگه بهمون یادآوری کنه که بعضی کلیشه‌ها با چاشنی صداقت کاری می‌کنن کارستون، باز هم باید همینطور بی‌خیال بهش دهن کجی کنیم و خیلی کلیشه و دم دستی بگیم رمانت کلیشه‌ست؟ اصلا قصد ندارم از رمان شهربانو دفاع کنم. چون نویسنده‌ش خودش به اندازه‌ی کافی هم سوادشو داره و هم زبونشو که اگه خواست از کارش دفاع کنه. من فقط نظرمو می‌گم. درست همون چیزهایی که بعد از خوندن رمان بهشون فکر کردم. این رمانو به خاطر همین راحتیش دوست داشتم. چون به نظرم ما باید دوباره و دوباره راجع به زنی بنویسیم که واسه شوهرش از خودگذشتگی می‌کنه. زنی که با همه‌ی استعدادش توی زندگی بد میاره و رفیق بی‌استعدادش هی میره بالا و بالاتر. به فرض که این مفهوم کلیشه‌ست. ولی گاهی دلم می‌خواد دوباره و دوباره به این آدم، فارغ از اینکه بهش بگیم تیپ یا شخصیت، فکر کنم. چون دارم دور و بر خودم این آدمارو می‌بینم. به نظرم باید هی از این آدما نوشت و بیشتر از تیپ دورشون کرد. نزدیکشون کرد به شخصیت. کاری که توی این رمان سعی شده اتفاق بیفته. ساده و بی زرق و برق هم باید این کارو کرد. هی باید تکرارشون کرد؛ و آگاهانه این کارو کرد تا شاید بشه باورشون کرد. و این همون چیزیه که من وقت خوندن این رمان بهم حال داد. حتی لحظه‌ای که شهربانو می‌ره شوهرشو از بیمارستان بیاره خونه اونقدر درست نوشته شده بود که اشکمو در آورد. اونم منِ بی‌رگ! من این شهربانورو از شهربانوهایی که قبلا دیده بودم بیشتر باور کردم. چرا؟ چون متن ادا در نمی‌آورد. حالا ادا در آوردن چیه؟ از اون چیزاییه که می‌شه کلی براش سفسطه کرد و هیچ وقت هم زیر بارش نرفت که متنمون داره ادا در میاره. ولی همه‌مون می‌دونیم دارم از چی حرف می‌زنم. من می‌خوام یه دست مریزاد به شهسواری بگم که سعی نکرده بود حرفشو بپیچونه. این خودش از آگاهی میاد. مثل بعضی کتابای دیگه که یک حرف ساده‌رو همچین می‌پیچونن که بگی وای چقدر عمیق! که مثلا تهش می‌خوان بگن زندگی یک بازیه! یا مثلا زندگی پوچه! یا ما گرفتار افکارمونیم! یا چیزایی از این قبیل! پس این همه پیچ و تاب و حرفهای قلنبه سلنبه‌ی بی سر و ته، کجای داستانت بود؟!!

فهمیدن پیچیدگی‌های زندگی ربط مستقیم داره به پیچ و تاب ندادن حرفهای ساده. کلیشه‌ها بدجور پیچیده‌ن. ای کاش بشه در موردشون نوشت. بد نیست آروم آروم دوباره این جملات قصارو که خیلی وقته نادیده گرفتیمشون زنده‌شون کنیم. بدیش اینه که ما دیگه حساسیتمونو بهشون از دست دادیم. چون فکر می‌کنیم که خیلی روشنفکریم. حالا خداییش، هستیم؟ بماند...مثلا بیائیم دوباره به اون مهمونی‌هایی فکر کنیم که تخمه و آجیل و هندوانه و شوخی‌های به ظاهر بی‌مزه داره! به اون رزمنده‌ای که می‌ره جنگ و شیمیایی می‌شه واسه ساختن یک پل! واسه دفاع از سرزمینش! عجب جملاتی! کلیشه‌ست؟!

 اگه آدمایی که می‌تونن این چیزارو درست بنویسن دوباره بیان توی گود و نترسن از اینکه ممکنه با این کار از هاله‌ی روشنفکریشون بیرون بیان و بهشون انگ‌هایی بزنن که بگذریم...می‌شه به کلیشه‌ها دوباره شخصیت داد. ما باید دوباره و دوباره بخونیمشون تا بتونیم اون لحظه‌رو بفهمیم. لحظه‌ای که یک آدم تصمیم می‌گیره. تصمیم برای ساختن یا نساختن. رفتن یا نرفتن. بودن یا نبودن! آری مسئله این است!

مثلا همین الان هوس کردم یکی دو جمله‌ی بی‌ربط بگم، آخر کلیشه: با هم خوب تا کنیم. همدیگه‌رو دوست داشته باشیم و حسادتو بذاریم کنار. این باعث پیشرفت خودمون می‌شه.
آخیش! چقدر گفتنش حال داد.

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 13:34  توسط هادی معصوم دوست  | 

بی هیچ حس نوستالژیک و بی هیچ آه و اوهی و بی هیچ نفس عمیقی این را می گویم: "یک سال دیگر گذشت." و امروز درست مثل پارسال در همچین روز و ساعتی به این فکر می کنم که سال جدید سال بهتری خواهد بود . همانطور که خدایی اش امسال از پارسال بهتر بود. اگرچه شیبش خیلی تند نبود ولی در بهتر بودنش شکی نیست. خیلی ها می گویند که آدم از اجتماعش جدا نیست. دوره ی فردگرایی گذشته و آدم را باید در بطن جامعه بررسی کرد. اگر این درست باشد باید کمی نگران بود. که واقعا هم باید بود. تا آنجا که به فرد مربوط می شود ما کارمان را کرده ایم. ما زورمان را زده ایم. حالا همانقدر که از دستمان برمی آمد. ولی از این جا به بعدش دیگر دست ما نیست. ای کاش کارمان جواب بدهد. ای کاش اگر شانس های خرکی توی زندگی نمی آوریم لااقل امسال بدشانسی خرکی هم نیاوریم. ما که به کسی کاری نداریم. کسی هم به ما کاری نداشته باشد. نخواهد زورش را بهمان نشان دهد. چون ما همیشه گفته ایم و باز هم می گوییم که ما سرِ ناسازگاری نداریم و اصلا برای همین است که با لفظ اصلاحات بدجوری حال می کنیم. ولی پیچ ماجرا اینجاست که تو توی هیچ کاری نمی توانی مستقل باشی و کسی به کارت کاری نداشته باشد. اینجا تو برای هر کاری باید مجوز داشته باشی. برای همین است که می گویم تلاش تو به عنوان یک فرد اگرچه در همه جای دنیا حرف اول و آخر است ولی اینجا تازه پله ی اول است که شاید از نظر اهمیت اگر نگویم بی اهمیت لااقل جزء بااهمیت ها هم به حساب نمی آید. اینجا مجوز داشتن حرف اول و آخر را می زند. مجوزدارها می آیند بالا. بی مجوزها هم توی شهر گم می شوند. انگار که نیستند. و قبول محو شدن در عین همه تلاشی که به عنوان یک فرد، تمام و کمال انجام داده ای چه سوزی دارد... داشتم این را می گفتم که امسال ـ از نظر فردی ـ سال بهتری از پارسال برایم بود. سال جدید هم مطمئنا (باز هم تاکید می کنم از نظر فردی) سال بهتری خواهد بود. ولی از ماجراهای بیرون فردیت هیچ اطلاعی ندارم. باید بود و دید و البته امیدوار بود. ما نسلی هستیم که از کودکی تا به امروز بهمان یک چیز را خوب یاد داده اند: امیدواری را.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 16:53  توسط هادی معصوم دوست  | 

روزهای آرامی به سر می‌شود. رو به آینده همه چیز رو به رو به راهی‌ست. روحیه‌ام خوب است و رو به روی چیزی ایستاده‌ام که قبلترها ازم رو می‌گرفت. ولی حالا روبرویم ایستاده است. رو در رو
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 13:34  توسط هادی معصوم دوست  | 

 

خیلی وقتها دلم برای خیلیها تنگ می‌شود ولی توی روابط آدمها مسائل پیچیده‌ای هست که نمی‌شود به همین راحتی گوشی را برداشت و گفت: سلام...چطوری!

همیشه مناسباتی هست...همیشه خواه ناخواه چه بخواهیم و چه نه، چه انکارش کنیم و چه نکنیم دچار ترس از قضاوتی هستیم که دیگران می‌کنند. برای همین خیلی کارها را نمی‌کنیم. این هم چیز جدیدی نیست. توی خوب دوره‌ای بدنیا نیامدیم. همه چیز پیچیده است. بخدا پیچیده است. سعی نکن بگویی نیست. این پیچیدگی به زندگی روزمره‌مان هم رسیده است. به هر صورت هرچه هست خوشایند نیست. فضا شاد نیست. خوشحال نیستیم. ولی می‌دانم روزی می رسد که اگر بچه‌ای در آینده داشته باشم هر وقت دلش برای کسی تنگ شود به راحتی گوشی را برمیدارد و بهش می‌گوید: سلام...چطوری؟

او نگران چیزهایی از این دست نخواهد بود. همه چیز رو به ساده‌تر شدن خواهد رفت. ما راه را صاف خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389ساعت 23:20  توسط هادی معصوم دوست  | 

 

بگذار راست و حسینی بگویم. بعضی‌ها خیلی ریاکار هستند.  ریاکاری از همه بیشتر در قشر نویسنده و هنرمند به چشم می‌آید. چون انها کتاب می‌نویسند و فیلم می‌سازند و قرار است خودشان را یا بخشی از فهم خودشان را نسبت به پیرامونشان عرضه کنند. ولی دروغگویی هم عادت شده است.  پشت لایه‌ای از مدرنیته و بی‌خیالی و فحش دادن به همه چیز قیافه می‌گیرند...و وقتی این ماجرا تلخ‌تر می‌شود که سعی می‌کنند با این ادا و اصولها به جوانها نزدیک شوند. ولی به وقتش که می‌شود به همه‌شان، به همه‌ی درخواست‌های اصلی آنها یک بیلاخ نشان می‌دهند و پوزخند می‌زنند. نه آقایان...شما وقتی از تیغ جیلت و فیس بوک و کافه‌ و طعم اسپرسو حرف می‌زنید نمی‌توانید حتی ذره‌ای به جوانترها نزدیک شوید. چرا که آنها را نمی‌فهمید و فهمتان از آنها خیلی سطحی است. بیائید با خودمان کمی صادق باشیم. ما همدیگر را می‌شناسیم چون در کنار یکدیگر زندگی کرده‌ایم و از عقبه‌ی هم با خبریم. برای ما خودتان را رنگ نکنید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 17:21  توسط هادی معصوم دوست  |