آنقدر آدمهای محدود اطرافم بوده اند که این روزها انگار تشنه ی دیدن آدمهای جدید شده ام. تشنه ی یک حرف جدید. یک چیزی که برایم تازگی داشته باشد. یک چیزی که باعث شود کمی گوشهایم را تیز کنم و در حین حرف زدنش ذهنم به سمت این نرود که وقت برگشتن به خانه حتما باید یادم باشد که ماست هم بخرم. دلم آدم جدید می خواهد. دلم حرف جدید می خواهد. دلم تغییر می خواهد. اساسی و بنیادی. دلم می خواهد برای دیگران حرف نزنم و شنیده شوم. دلم می خواهد کسی برایم حرف بزند و بشنوم. نه حتما حرفهای بزرگ بزرگ. حرفهای روزمره برایم بگوید. ولی آداب گفتگو را بداند. عصبی نباشد و عصبیتش را توی کلامش به تو منتقل نکند. دلم می خواهد کسی برایم حرف بزند. از فاصله گرفتن از دیگران و حرفهای جدی از زبان دیگران شنیدن و حرفهای مهم و جدی به دیگران گفتن خسته شده ام. دلم بی خیالی می خواهد. آن هم نه یک بی خیالی تصنعی. از آنها که خیلی ها تظاهرش را می کنند. اصلش را می خواهم. کسی که واقعا از زمین بریده باشد ولی هنوز پاهایش را روی زمین بگذارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 1:18  توسط هادی معصوم دوست
|
از اینکه بخواهم از خودم بگویم خسته شدهام. از اینکه بخواهم از دیگران هم بگویم خسته شدهام. از دنبال کردن بیانیههای مختلف از این سایت به آن سایت و از این شبکه به آن شبکه هم خسته شدهام. انگار قرار نیست چیزی درست شود. خودم هم نمیدانم بین این همه اینور و آنور رفتن و این همه صفحات روزنامهها را ورق زدن به دنبال چه می گردم. انگار که بین این صفحات اخته شدهی روزنامهها دنبال یک مرهم میگردم. آن هم نه برای خواندن موضوع خاصی که هیجانزدهام کند. میدانم دیگر چیزی مرا هیجانزده نخواهد کرد. راستش من در این همه رسانههای گوناگون که بینشان سرک میکشم به دنبال خودم می گردم. که جای من کجاست. که من در چه موقعیتی از جغرافیا قرار گرفتهام. هر چه سنم بالاتر میرود کمی بیشتر از همه چیز میترسم. انگار از عمق فاجعه هر روز بیشتر آگاه میشوم. ولی این روزها دارد میگذرد و من به تازگی خط و خطوط جدیدی در صورتم پیدا کردهام. من به تازگی چند موی سفید در سرم می بینم واز طرفی به تازگی کمی احساس میکنم انرژیام به نسبت قبل کمتر شده است. این روزهای ماست که در این شرایط نا به سامان میگذرد.
این روزها فقط کلاسهای زبان رونقشان بیشتر شده است. همه به تکاپو افتادهاند زبانشان را تکمیل کنند. من هم در طی روز همین کار را میکنم. دانشگاه میروم. که بعد از طی کردن آن چهار سال لیسانس، گذراندن این دو سال تکمیلی خیلی برایم سخت میگذرد- کلاس زبان میروم- روزنامه میخوانم- بعد از خواندن روزنامه نا امید میشوم - دوباره زبان میخوانم- و اگر توان داشتم نگاهی هم به مجله فیلم میاندازم. به دنیای سینما نظری میاندازم و از این فاصلهی ناخواسته بین من و سینما یعنی تنها چیزی که روزگاری برایش نفس میکشیدم ناراحت می شوم. و بعد به خودم دلداری میدهم که بالاخره روزی اوضاع درست میشود و خواهم توانست فیلمی که دلم میخواهد را بسازم. با خوم میگویم پدرت هم تازه در سن چهل و چهارسالهگی بود که توانست فیلمی که دلش میخواست را بسازد. و تو هنوز زمان داری. بعد دوباره مینشینم و نوشتههای گذشتهام را میخوانم و احساس میکنم در حقم اجحاف شده است. این احساسی است که خیلیها میکنند. ولی شما این حرف را جدی نگیرید!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:47  توسط هادی معصوم دوست
|
میدوم. صدای گرپ گرپ پاها پشت سرم به گوش میرسد. انگار یک جمعیت چند صد نفری پشت سرمن میدوند. بوی پلاستیک سوخته همه جا را پر کرده است. من فقط میدوم. یکی آن وسط فریاد میزند الله اکبر! من میدوم. خیلی سعی کرده بودم که بین این جمعیت قرار نگیرم. نه اینکه قبولشان نداشته باشم. نه! فقط به این دلیل که شاید زندگیام آنقدر هواخور اضافه داشت که دیگر مغزم به این یکی قد نمیداد. ولی همین که پایم را از خانه بیرون میگذارم و چند کوچه آنطرفتر میروم میبینم که بین آنها هستم. اولش سکوت کردم. حرفی نزدم. فقط نگاه کردم. مثل باروت بودند. مردم را میگویم. بعد یکدفعه همه منفجر شدند. من هم که دلم از خیلی چیزها پر بود نفهمیدم چه شد که به یکباره بینشان قرار گرفتم و دیدم انگار با هر فریادی که می زنم سبکتر میشوم. چند بار با صدای بلند گفتم: الله اکبر...الله اکبر. چقدر خوب است وقتی که با صدای بلند میگویی «خدا بزرگتر است». احساس بزرگی بهم دست داد. در مجموع حالم بهتر شد. یعنی به نسبت شب قبل خیلی حالم بهتر بود. چقدر همهی مردم اطرافم را دوست داشتم. چقدر همه شکل هم بودند. چقدر همه خسته به نظر میرسیدند.
صدای موتورهایشان که در خیابان پیچید همه دویدند. من هم دویدم. حالا هم همهمان مثل هم بودیم. فقط میدویدیم و انگار که دلهای همهمان کمی گرفته بود. مثل آسمان این روزها که مدام گرفته است و هر غروب میبارد.
+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 15:21  توسط هادی معصوم دوست
|
من که گیج شده ام. سرکلاسی می نشینم که استادش زیاد هم با دانشجویش فرقی ندارد. البته از این میان گاهی هم آدمهایی پیدا می شوند که کلاس همان یک نفر جور دیگر کلاسها را هم می کشد. در مورد استاد محمود دولت آبادی حرف می زنم. بیشتر کلاس در سکوت می گذرد ولی در این میان وقتی دهان می گشاید و حرفی میزند درست می رود سر اصل مطلب. درست به لحظه ای میپردازد که نویسنده قلم به دست میگیرید و شروع به نوشتن میکند. و تو از این همه هشیاری این مرد در این سن و سال شوکه می شوی. این شد که در یکی از روزهایی که در مورد کلاس استاد هیجانزده شده بودم خطاب به او گرم درد دل در مورد دانشگاه و کلاسهای ابلهانه و بیسوادی استادها شدم. و او هم تاییدی کرد و این اتفاق را وصل کرد به انقلاب فرهنگی که آقایان گرامی سروش و دیگر دوستانشان در روزهای داغ پس از انقلاب ـ که سر سر بود و پا پا ـ کردند و یک تاریخ صد ساله فرهنگی که استاد سازی کرده بود را به کلی ویران کردند که به حساب خودشان چیز دیگری بسازند که نتیجه این شد.
وقتی همین مطلب را از زبان استاد در یکی از روزنامه ها هم خواندم و از پس آن جواب تند و تیز آقای سروش را هم شنیدم خیلی تو خوردم. اینکه آقای سروش گاهی که کسی کمی برعلیه او حرف میزند چقدر سریع از پشت سعدی و مولانا و لایه ی فرهنگی اش بیرون می اید و خودش می شود.
در پایان می توانم فقط دعا کنم. برای خودمان. برای شرایطمان. برای کشورمان. وامیدوار باشم به روزی که کمی اوضاع بهتر شود!
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 9:42  توسط هادی معصوم دوست
|
راستش این روزها کمی بی حوصله ام و گرفتار. نه از آن گرفتاری هایی که همه ی آدم بزرگها دارند. هرچند که گاهی احساس می کنم بعضی از کارهایم بزرگانه است. هر چند که قرارم با خودم این نبود.به هر روی برای آن چند خواننده ی ارزشمندی که هر از گاه به من سر می زنند و توقع سر زدن ندارند می نویسم... برمی گردم؛ ولی روزی که کمی حوصله ی بیشتری داشتم.
+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 15:59  توسط هادی معصوم دوست
|
همه دورهات میکنند. از بچه گی گرفته تا تصویر پیری در آینده. همه چیز به یکباره از ذهنت میگذرد. در حالیکه قرار نیست که اینگونه باشد. وجود تو ماهیتی دوبعدی دارد. حال اینکه ذهن تو از دوبعد بیشتر است. ومن واقعا نمیدانم دارای چند بعد است. برای این است که گاهی مغز آدمی جلوتر از خود او حرکت میکند. ولی گاهی تنت یاری نمیکند. توانش را ندارد که در آن واحد هم به آینده فکر کند و هم به گذشته سرکی بیندازد. تنت کم میآورد. در حالیکه هیچ کار یدی نکرده ای، خسته میشوی و حتی تصاویر سواحل فرانسه هم حالت را جا نمیآورد. اگر تن و ذهن آدم همساز نباشد چقدر سخت میتوان ادامه داد. چون یکی مدام ساز رفتن میزند و دیگری ساز ماندن. و تو مدام در کلنجار نشستن و رفتن در جا میزنی و در احساس تلخ توانستن و انجام ندادن در نوسانی. البته شاید در «توهم» توانستن و انجام ندادن!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 16:36  توسط هادی معصوم دوست
|
لطیفتر نوشتن گاهی چه سخت میشود. من از خودم میگویم. نمیخواهم از دود و آهن و ترافیک شهر بگویم. اینهارا همه میگویند. پس من دیگر تکرارشان نمیکنم. من میخواهم از آدمهای پس از دود و ترافیک و آهن صحبت کنم. آدمهایی که همهی اینها را در طی روز پشت سر میگذارند و شب به خانه برمیگردند. و برای یک لحظه گرمای مطبوع خانه صورتشان را نوازشی میکند.
چقدر سخت میشود در این لحظه از چیزهای لطیف و نازک گفت. چقدر سخت میشود از پس ذهن خستهات کلمهای تراشیده و ظریف بیرون کشید که خودت هم از گفتن آن لذت ببری. حتی آنقدر خستهای که چهرهی آن دختری که در مترو، هنگام پیاده شدن لبخند ظریفی به سمت تو زده بود را هم درست به یاد نمیآوری. فقط یک احساس گنگ خوشایند از پس آن لحظه به رخوت تنت نفوذ میکند. میدانم که در مترو برای همه این لبخندها زیاد اتفاق میافتد ولی نمیدانم که هر کسی در پایان شب این لبخند را چگونه به یاد میآورد.
این را فهمیدهام که ظرافتهای زندگی اگر از دست برود تنها چهارچوب آهنی زندگی باقی خواهد ماند که باد از هر طرفش به داخل نفوذ خواهد کرد. قصد استعاری صحبت کردن ندارم. راستش حوصلهی استعاری حرف زدن هم ندارم. چون در این لحظه فقط دلم میخواهد جملاتم صاف و پوست کنده باشد و فقط یک معنا را القا کند. همان چیزی که در نهایت وجود همهمان هست. ولی نمیدانیم چیست. حسی است که با گذر زمان حال و هوایش عوض میشود ولی از بین نمیرود. نمیتوانم آن را به چیزی تشبیه کنم. خودت میدانی از چه میگویم. همان حسی که شبها تنت را کمی کرخت میکند و روزها هر از گاه در اوج کار برای یک لحظه متوقفت میکند و تو را وا میدارد که برای لحظاتی به پشت سرت نگاه کنی.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:2  توسط هادی معصوم دوست
|
این روزها همه خستهاند. وخندههای ماسیده به هم تحویل میدهند. از پیر تا جوان به مرض بیحوصلگی دچارند. حرفهایشان را میخورند، چراکه حوصلهی توضیح دادن بیش از حد را ندارند. به شدت در خودشان کز کرده اند. نمیدانم مربوط به چیست. به جغرافیایی که در آن زندگی میکنیم مرتبط است یا به فصل. رگ و ریشهای تاریخی دارد یا چند صباحی تبش میگیردمان و بعد رهایمان میکند. هر چه که هست این روزها از خندیدن به عنوان هنر خندیدن یاد میشود. حتی حوصلهی تکرار کردن همین حرفها را هم ندارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:27  توسط هادی معصوم دوست
|
همه میخواهیم دیده شویم. حرف میزنیم. گاهی زیاد. خود را با مداد پر رنگ میکنیم. بعضیها گوشهی چشمانشان را و یا مرز لبهایشان را با مداد پر رنگ میکنند. بخشهایی که با دیدن و گفتن سر وکار دارد. همه میخواهند دیده شوند. بعضیها مدام حرف میزنند. با همه چیز به مخالفت برمیخیزند. همه چیز را توجیح میکنند. سفسطه میکنند. سرت را به درد میآورند، و بانی چند نفس عمیق میشوند که با بی حوصلگی از ته سینه آن را رها کنی.
پر حرفی از تنهایی میآید. همه میخواهند خودشان را در معرض توجه بگذارند. بی مقدمه از خودشان میگویند. از پروژههای بزرگی که در حال انجام آن هستند. کدام کار، کدام پروژه!
آنها بیش از همه تنها هستند. همه فقط میخواهند دیده شوند و در نمایشی که نقش آن را بازی میکنند چهرهی آدمهای همهچیز تمام را به خود میگیرند. ولی نمیدانم چرا فکشان میلرزد! کف دستهایشان به هنگام حرف زدن خیس عرق میشود! چرا اینگونه خود را زیر یک لایه عمیق از بزک گم کردهاند!
همه میخواهند حرف بزنند، چون میخواهند کسی نام آنها را به زبان آورد و از آنها چیزی بگوید، به عنوان کسی که وجود دارند. همه دلشان میخواهد بگویند که آنها هم هستند. چقدر دردناک است که برای این دیده شدن دست به همه کاری میزنند.
همه میخواهند فقط حرف بزنند.اینجا هیچ کس گوش نمیدهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:59  توسط هادی معصوم دوست
|
نزدیک به شش ماه است که هیچ کاری انجام نمیدهم که به پول نزدیک شود. دل شیر میخواهد که کسی بهت کاری پیشنهاد کند که پول خوبی هم دارد ولی تو از خیر آن بگذری. ولی من این دل شیر را دارم. شش ماه است که از جیب خوردهام وهیچ کاری را قبول نکردهام وهیچ دلیل خاصی هم که شما فکر کنید برای این کار ندارم. دچار تب روشنفکری درپیت هم نشدهام. من فقط چند وقتی است نمیتوانم به هیچ چیزی جز خودم فکر کنم. اصلا هم فکر نکنید که از این فکرهای پیچیدهی معناگرا مدام در ذهنم میگذرد. نه...من به چیزهای دمدستی فکر میکنم که درآن هیچ نشانی از عمق و فلسفه حتی از جنس سطحی وپیش پا افتادهاش هم نمیبینی. من فقط کمی ذهنم گره خوردهاست بین واقعیتی که حضور دارد و توهمی که حضورش انکار شدنی نیست. من این روزها فقط میخورم ومیخوابم و در چراگاه کتابهای دیگران بع بع میکنم و کلی کتاب را که از مدتها پیش دلم میخواست آنها را بخوانم روی میزم گذاشتهام و اول از همه هم از مارکز شروع کردهام: کسی به سرهنگ نامه نمینویسد.
هر روز هم برای خودم بهترین غذاها را با وسواس بیمارگونهای طبخ میکنم. طوری که در این چند ماه نزدیک به شش کیلو چاقتر شدهام. و البته تا کلمهی تنهلش که پدرم به آدمهای اینگونه اطلاق میکرد هنوز چند قدمی فاصله دارم. من هنوز تنه لش نشدهام. چون یک کار مفید انجام میدهم و آن کتاب خواندن است. که البته شکل مطالعه کردنم از حالت نرمال کمی خارج شده است واین کتابها را برای این نمیخوانم که توی فضای دانشگاه با استاد درس نمایشنامهنویسی شروع به بحث کنم و مقابل هم کلاسیهای مؤنثم خودنمایی کنم. من این کتابها را به این دلیل میخوانم که از کلمهی تنه لش در امان باشم. وگرنه در این دورهی دانشگاهی بر خلاف دورهی کارشناسی که کسی نمیتوانست جلوی فک من را بگیرد آنقدر در سکوت فرو رفتهام که گاهی استاد احساس میکند با چشمان باز خوابیدهام.
از طرفی هم هر روز صورتم را با تیغ جیلت وخمیر ریش آرکو میتراشم. یک بار از بالا به پایین ویک بار از پایین به بالا. طوریکه مورچه روی صورتم اسکی میرود. و روزی دوبار دوش میگیرم وموهایم را تخت میکنم وبا کمی کتیرا میدهم عقب. طوریکه هرکسی وارد خانه شود فکر میکند که منتظر مهمان محترمی هستم. ولی حقیقت این است که من منتظر هیچ کسی نیستم واصلا هم قرار نیست کسی به من سر بزند. حتی از آخرین باری که با کسی تلفنی حرف زدهام دو هفته میگذرد. فقط در این میان گاهی سردم میشود. بی دلیل. و در اوج لذت بردن از زندگی نمی دانم چرا گاهی به مرگ فکر میکنم.
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 14:27  توسط هادی معصوم دوست
|